تبليغاتX
سکوت سپید

 

۵ شنبه خیلی اتفاقی وقتی داشتم مثل همیشه به وب لاگ دوستان سر میزدم سر از یه وب لاگی درآوردم که مدتها خوندن مطالبش منو مشغول کرد

 

...  جمعه هم که روز تعطیلیم بود و خوب چون ابی هم خودش کلی کار داشت و مشغول انجام دادن اونا بود من هم رفتم سراغ وب لاگ این دوست ... این به اون نشون که جمعه از ساعت ۹:۳۰ تا ۱۳ پشت کامپیوترم بودم زمانی متوجه شدم وقت ناهاره که ابی اومد اعلام کرد که ناهار حاضره...  نمیخوای ناهار بخوریم ...  و من که انگار نه انگار... ابی خودش کلی کار داشته اما دیده من عین خیالم نیست خودش ناهار درست کرده بود جاتون خالی خورشت بادمجون پخته بود (البته به روش خودش) که خدائیش خیلی خوشمزه شده بود ... ناگفته نماند که دست پخت این ابی خان ما  خیلی خوبه ... حتما یه بار هم که شده امتحانش کنین .... خلاصه نه تنها صبح بلکه بعد از ظهر هم از ساعت ۳:۳۰ تا ۲۱:۳۰ من همچنان پای کامپیوتر بودم ...

 

اون وسطا ابی چند بار اومد و با هم چند تا از متنها رو خوندیم .... خلاصه با حساب سرانگشتی 9 ساعت من پشت کامپیوتر

 

بودم (البته اگه یه نیم ساعت رو برای کارهای متفرقه بشه کنار گذاشت !!!! ) ....

حالا دونستین من چی کشف کردم؟

  اما واقعا خیلی احساس خوبی داشتم وقتی که این وب لاگ رو میخوندم.

من کمتر پیش میاد که اینجوری بشینم و وقت صرف کنم ... ناگفته نماند که همین کار رو هم راجع به این وب لاگ انجام دادم ...و البته این یکی چون متعلق به یکی از همکارام بود و البته این و ...

 به نظرتون من خیلی تو این کار تبحر دارم نه؟  ....

اگرچه اینکار کلی مزیت برای من داشت از جمله کار خونه نکردن   

(چون بااجازتون ابی علاوه بر ناهار درست کردن بقیه کارها رو هم انجام داد ) اما بذارین از عوارض جانبیش هم بنویسم که یکیش این چشم درد لعنتیست که هنوز که هنوزه   باز هم درد میکنه   و در ادامش سردرد شدید که این دو روز دچارش شدم و هیچ جوری هم نمیشه تحملش کرد   ...

 -------------------------------------------------------------------------------------------

 

پ.ن.: از چشمام خواهش میکنم که مدارا کردن رو از ابی یاد بگیرن و ببینن که چطوری با من مدارا میکنه با همه اخلاقای بدی که دارم ... ممنونتم... از همین جا تشویقت میکنم تا هم خودت به این کار سازش و مدارا  ادامه بدی   و هم یه خورده چشمام از تو خجالت بکشن... 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  Sun 15 Jul 2007ساعت 2:56 PM  توسط سپیده  | 

واقعا که چه آدمائی پیدا میشن تو این دنیا  ….

 

 

دیروز تو بخش خبر شبکه صدای آمریکا داشت یه رستورانی رو نشون میداد که تو چین تایپه موردتوجه خیلیا قرار گرفته !

 

 

این سرآشپز با روش جدید آشپزیشون مشهور شدن اونم چه جوری…. الآن که میخوام بنویسم حالم بد شده چه برسه به اون موقعی که داشتم خبر رو تماشا میکردم 

 

این آقا آشپزه ماهی و تمام جونورای دریایی رو زنده زنده میندازه تو ماهیتابه روغن  به نحوی اینکارو میکنه که سر ماهی یا… تو دستش نگه میداره و بدنشو فرو میکنه تو روغن داغ داغ به طوریکه جلزجلز بکنه بعد هم در حالیکه ماهی زندست و در حال جون دادن ه سروش میکنه و روش سس میزنه و تزئینش میکنه و میبره خدمت مشتری ه عزیز  …

 

حالا داشته باشین وقتی که مشتری میخواد غذا رو بخوره هنوز اون ماهی ه بدبخت زندست …. دوربین دقیقا تمام مراحل پخت و سرو رو نشون میداد حتی وقتی که ماهی طفلکی در حال جون دادن بود و تو بشقاب مشتری بود …. جالب بود که این رستوران کلی هم مشتری داشت…. 

 

 

 اینکار این آقا آشپز باعث خشم عمومی ه یه سری از دوستداران محیط زیست شده بود اما چه فایده  ……..

 

من موندم چه جوری میتونن عذاب کشیدن یه موجود زنده رو ببینن و بدتر از اون خودشون باعث و بانی ه اینکار بشن

 

یادمه یه بار که با بچه ها رفته بودیم شمال پیشنهاد دادن که یه بار بریم و از این جایگاههای پرورش ماهی ماهی بگیریم و کباب کنیم ... یادمه به اکراه تونستم یه ذره از اون ماهی ه کباب شده رو بخورم با اینکه قبل از صید هم اصلا طاقت نیاوردم گرفتنش از تو آب رو تماشا کنم....

 

تنها چیزی که میتونم بگم اینه:  خدا جونم به این آشپز و امثال اون یه دل پر رحم و مغز با عقل عطا کن و خودت ما رو از اینجور کارها مصون بدار   

 

وای که چقدرحالم بده ....................................

 

+ نوشته شده در  Tue 10 Jul 2007ساعت 3:45 PM  توسط سپیده  | 

دیروز یکی از دوستان پیشنهاد دادن که حتما برنامه مستندی به اسم The Secret  رو که محصول 2006 کشور استرالیاست و قراره ساعت 20.30 از شبکه 4 پخش بشه ببینم.

 

علیرغم میل باطنیم که دوست ندارم برنامه های تلویزیون خودمون رو ببینم کتاب به دست حدودای ساعت 19 نشستم مقابل تلویزیون و اونو روشن کردم تا یادم نره برنامه ساعت 20.30 رو ببینم.

همین جوری که کتاب میخوندم یه نیم نگاهی هم به صفحه تلویزیون مینداختم. برنامه ای که داشت از شبکه 4 پخش میشد یه لحظه توجه منو به خودش جلب کرد. یه برنامه مستندی بود از یه بیمارستان تو آلمان در ارتباط با نوزادایی که زودتر از موعد به دنیا میان و نشون میداد که دکترا و پرستارا تمام تلاش خودشون رو میکنن تا اونها زنده بمونن و تو دستگاه با استفاده از مراقبتهای ویژه باعث میشدن که تکامل پیدا کنن.

 

 تو این برنامه گفته میشد طبق قانون آلمان هر نوزادی که وزنش بیشتر از 500 گرم   باشه حق حیات داره.... یه چند تا نوزاد رو هم نشون داد که حدودای 600 گرم ویا 1 کیلو بودن ... یکیشون که دستش به اندازه یک ناخون پدرش بود ....

 

 یه دکتری داشت صحبت میکردو میگفت که بزرگترین خطر تو نوزادای نارس خطرعفونی شدن ریه و خونریزی مغزی ه میگفت وقتی نوزادی به مرحله خونریزیه مغزی میرسه دیگه ادامه حیاتش خیلی نادره و در صورت زنده موندن حتما دچار معلولیت ذهنی میشه میگفت تو این حالت ما اجازه زنده بودن نوزاد رو به والدین  میسپاریم در صورتیکه اونا با علم به این موضوع قبول کنن که نوزادشون زنده بمونه ما هم تمام تلاشمون رو میکنیم.

 

اون چیزی که رو من خیلی تاثیر گذاشت مصاحبه با یکی از این مادرا بود که با وجود اینکه میدونست فرزندش معلول ذهنی خواهد بود باز با اینحال گفته بود که من میخوام بچم زنده بمونه.

 

 این مادر میگفت اون موقع احساس کردم که همسرم تو شرایط خیلی سختی قرار گرفته و شاید این احساس منو نمیتونست درک کنه به خاطر همین من همون موقع بهش گفتم اگه فکر میکنی که یه روزی حالا یه ماه دیگه یه سال دیگه یا 5 سال دیگه از داشتن فرزند معلول خسته میشی و منو میذاری و میری حالا همین الان اینکارو انجام بده چون من نمیخوام تو شرایطی قرار بگیرم که وقتی به کمک تو در بزرگ کردن و نگهداری این بچه عادت کردم اونوقت منو تنها بذاری و ترکم کنی .....

 

و خوب برام خیلی عجیب بود که هر دو نفرشون قبول کردن که بچه رو زنده نگه دارن ....

 

 

ابی هم که داشت همراه من این برنامه رو میدید یه لحظه ازم پرسید اگه تو در اون شرایط بودی چیکار میکردی ......  و من که هیچ جوابی برای این سوالش نداشتم .... گیج و منگ   ...........

 

واقعا اصلا نمیتونم حس اون مادر رو درک کنم...

از یه جهت فکر میکنم این مادر کاری رو انجام داده که کمتر کسی اینکارو انجام میده و خوب این کارش واقعا جای ستایش و تقدیر داره که حاضر نیست زندگی رو از یه موجود زنده بگیره و ...

 

از طرفی دیگه فکر میکنم که اون مادر نباید برای ثابت کردن اینکه مادره به اجبار اون بچه رو زنده نگه داره تا حس مادریش ارضاء بشه هر چند به بهای این باشه که اون تو تمام زندگیش از معلول بودن زجر بکشه ...

 

 

خودم فکر میکنم خیلی خودخواه تر از اونی باشم که اینکارو بکنم چون فکر میکنم اینجوری زندگیم رو باید وقفش کنم .نمیدونم به نظرتون خیلی بی احساس و ظالمم ؟!!!

 

هر چی هست این رو میدونم این مسئله خیلی خیلی سخته که یکی تصمیم بگیره کی باید زنده بمونه و کی باید بمیره....

 

 

اگه شد تو پست بعدی راجع به فیلم The Secret مینویسم که واقعا به نظرم خیلی محشر بود من هم به بقیه پیشنهاد میدم اگه تا حالا ندیدن حتما ببینن.

 

+ نوشته شده در  Mon 2 Jul 2007ساعت 8:41 AM  توسط سپیده  | 

این روزها حوصله هیچ چیزی رو ندارم حتی خودم رو ... احساس آدمی رو دارم پوچ و تهی ... نمیدونم کدام یکی از شخصیتهای پنهان وجودیم داره ظهور میکنه ... پیشاپیش از همه عذر میخوام ... نه نوشتنم میاد نه حرف زدنم نه ...
+ نوشته شده در  Sat 30 Jun 2007ساعت 8:27 AM  توسط سپیده  | 

ما از دیروز تصمیم گرفتیم که ساعت اجرای برنامه راهپیمایی و دو تو پارک رو تغییر بدیم آخه نمیدونین چه برنامه ای دارم من با ابی خان. .. اصولا که همیشه شبا وقتی خدای نکرده غذابخوره بلافاصله چشماش سنگین میشه و خوابش میگیره جدیدا که یاد گرفته میگه من حتی اگه میوه هم بخورم سنگین میشم پس میذارم آخر شب وقتی که میخواستم بخوابم اونوقت میوه میخورم.

اولش ابی میگفت وقتی از شرکت برمیگردم حال و هوای انجام هیچ کاری رو ندارم قرار شد که بلافاصله که میرسیم خونه بریم بدوئیم تا هیچ وقتی هم این وسط تلف نشه!!! اما چون این روزا دیگه ساعت 6 بعداز ظهر آفتاب وسط آسمونه مجبور بودیم صبر کنیم تا ساعت بشه حدود 7.30 ...جدیدا کشف کردم که بعد از ورزش هر دومون خیلی خسته میشیم حالا دیگه از شدت خستگی ابی دیگه نمیتونه بشینه درس بخونه و خوابش هم میگیره... دیگه اینکه ربطی به خوردن شام و میوه نداره  ...

 

جالب اینه که وقتی ابی خوابش میگیره کلا حواس پنج گانش رو از یاد میبره ... باورتون نمیشه حتی صدای منو از پشت تلفن نمیشناسه یا مثلا اگه بخوام بهش یه چیزی رو بگم باید حداقل دوبار تکرار کنم ... پریشب سوپ جو درست کرده بودم به زور بیدارش نگه داشتم تا آماده بشه با هم بخوریم ... اولین قاشقی که خورد گفت سپیده خیلی ترش نیست؟ منم هاج و واج موندم گفتم من اصلا آبلیمو نزدم تا خودت هرچقدر دوست داری بریزی تو سوپ خودت ... بعد گفت آهان پس شوره حتما ... من تازه فهمیدم منظورش از ترشی و شوری همون تندی بوده چون کلی فلفل ریخته بودم ... این یعنی اینکه ابی خیلی خوابش میاد و خوب من خیلی بیرحمم که برای اینکه تنها سوپ موردعلاقم رو نخورم مجبورش کردم که  به زور بیدار بمونه و منو همراهی کنه  ....

 

 

 

خلاصه اینکه دیشب ساعت 10 شب رفتیم  پارک..رفتن اینموقع شب به پارک چند تا مزیت داره:

 

-       خوب اولیش اینه که هوا خیلی خنک تره

 

-       خیلی خلوت تره ...  به طوریکه من میترسیدم یه جاهایی رو تنها برم وقتی که دیگه نتونستم بدوئم و سعی کردم فقط راه برم ابی هم نگران بود و به من گفت این یه تیکه راه رو بدو برگرد تا به جمعیت برسی بعد راه برو (خلوتیش مزیته اما خیلی خلوت بودنش ....)

 

-       میتونی بدون حجاب باشی  یعنی اینکه دیگه نمیخواد موقع دویدن همش دست به روسریت باشه تا خدای نکرده از سرت نیافته ... دیشب که روسریم افتاده بود و منم حوصله سرکردنشو نداشتم وقتی داشتیم به سمت دکه ای که مال نگهبانیه میرفتیم از اتاقک چراغ میدادن حالا نمیدونم نگهبان داشت اینجوری بهم تذکر میداد که روسریم رو سر کنم یا کار همیشگیش بوده و یا اینکه داشت تشویقم میکرد... هر چی بود من قسم آخرش رو درنظر گرفتم.

 

-       ادمای تکراری رو دیگه نمیبینی

 

-       با سگای جدیدی آشنا میشی ... دیشب جاتون خالی یه سگ سفید گوگوری دیدم کلی بغلش کردم و باهاش بازی کردم ...البته اولش صاحبش داشت با موبایلش صحبت میکرد من هم بدون اینکه ازش اجازه بگیرم رفتم سراغ سگش چون خیلی ورجه وورجه میکرد ...آقاهه که میگفت من دخترندارم این دخترمه  ... جالبه برای چندمین بار از صاحبان این سگا شنیدم که اینا تشخیص میدن کیا ازشون خوششون میاد به خاطر همین به من ابرازاحساسات کرده بود ... کاشکی آدما هم اینجوری بودن ...

 

حالا این چندتا مزیت رو فقط دیشب تجربه کردم مطمئنا به تعدادش در شبهای دیگه اضافه خواهد شد.

 

پ.ن. 1: من دیشب دیگه باورم شد که عشق من به این موجودات یعنی سگها دو طرفست ... میمردم اگه یه طرفه بود اونوقت

چی میشد ...

پ.ن. 2: من تازه فهمیدم که ابی هم خیلی سگ دوست داره  ... حالا اگه خدا به هر دلیلی به ما بچه نداد میتونیم یه دونه ازاین سگا رو بخریم و به عنوان بچه قالبش کنیم  ...

 

 --------------------------------------------------------------------------------------------------------

بی ربط:

 

امروز یه سری از همکارای سابقم که تو یه پروژه دیگه کار میکنن دارن از ساختمونمون جابجا میشن و میرن یه ساختمون دیگه......... جاشون خیلی خالی خواهد بود.... دلم از حالا گرفته ....

 

+ نوشته شده در  Mon 25 Jun 2007ساعت 8:36 AM  توسط سپیده  |