دیشب بعد از اینکه برنامه دو همیشگیم تموم شد طبق معمول نشستم رو یه صندلی و منتظر شدم تا ابی هم دو دور دیگه بدو ه و برگردیم خونه.
همینجوری که نشسته بودم و داشتم به اطراف نگاه میکردم و تو فکر بودم دیدم یه خانوم داره هراسون میدو ه و هی صدا میکنه افشین... پشت سرش هم دو تا آقا هراسونتر از خانوم ه میدوئیدن. چند متر جلوتر یه بچه حدود ۳ ساله رو دیدم که گریه کنان به سمت خانومه اومد و بدوبدو رفت تو بغل خانومه .... نمیتونم بگم چه حسی بهم دست داد وقتی دیدم بابای بچه اونو بغل کرد وشروع کرد به بوسیدنش ...
با اینکه تابحال هیچ وقت تو کوچیکی گم نشدم و تجربه اینچنینی نداشتم اما نمیدونم چرا بغضم گرفت و اشکام همینجوری میومدن ...و الآن یادم نیست که این اشک من به خاطر ترسی بوده که اون بچه داشته یا به خاطر نگرانی پدر مادرش....
با خودم فکر میکردم که چقدر سخته آدم تگیه گاهش رو از دست بده .....

و اما اندر حواشيه برگزاريه كنسرت موسيقي فرمان فتحعليان:
- اول اينكه طبق تمامي ه برنامه هايي كه تو ايران برگزار ميشه كنسرت با تاخير 1 ساعتي برگزار شد . جاي تاسف اينجاست كه هيچگونه عذرخواهي هم از طرف هيات اجرائي به عمل نيومد ... يعني اينكه هميني كه هست ... سانس اول با تاخير برگزار شد و همين علت باعث شد كه سانس دوم هم به تاخير بيافته .... شما در نظر بگيرين وقت چند صد نفر هدر رفت و به راحتي ناديده گرفته شد ....
- محل برگزاريه كنسرت تالار بزرگ وزارت كشور تو ميدون فاطمي بود .... عملا خيابون تالار (گمنام) تعطيل شده بود .... ماشينها كه مشكل هميشگيه پاركينگ رو داشتن و دور خودشون ميچرخيدن ... جمعيت هم كه سرپا كنار تالار و تو خيابون ايستاده بودن نه جاي نشستني بود نه ايستادن ... خلاصه خيابون توسط مردم و ماشينها كاربريش رو از دست داده بود ... اين وسط پليس راهنمائي و رانندگي و نيروي انتظامي مسئول برقراريه نظم بودن تا اينجا رو داشته باشين ....ما خودمون كنار يه پليس راهنمائي و دو نفر يگان ويژه پليس ايستاده بوديم ... شايد باورتون نشه اين سه نفر داشتن با هم گل ميگفتن و گل ميشنيدن و از خاطراتشون تعريف ميكردن ... هر از چند گاهي هم كه صداي بوق ماشينها بلند ميشد سوت ميزدن ... جالبترش اينكه يه جراثقال هم كنار تالار بود و يكي از ماشين پليسهاي مستقر به يكي ديگه از ماشينهاي نيروي انتظامي با بلندگو اعلام كرد كه بايد جلوتر پارك كنه ...اونهم اطاعت كرد و حركت كرد به سمت جلو 5 دقيقه بعد يكي از همين روساي نيروي انتظامي اومد و به راننده گفت كي گفت بيايي اينجا پارك كني بيا عقب و راننده بيچاره هم گفت كه پليس گفته .... ميدونين اين رئيس گرانقدر چي گفتن؟ برگشتن با عصبانيت گفتن اون چيكارست من دارم بهت ميگم بيا عقب پارك كن .... خلاصه يه شير تو شيري بود كه خدا ميدونه .... واقعا بين خود مسئولان اجرايي هم كلي اختلاف در برقرار كردن نظم بود ....
- تو يك ساعتي كه ما منتظر تو خيابون ايستاده بوديم خيابون غير از شلوغي و ازدحام پر شده بود از كلي قوطي راني و بطريهاي آب معدني و آب ميوه .... واقعا براي اين ملتي كه كلي ادعاي فرهنگ و هنر كردن و اومدن كنسرت موسيقي و به راحتي اصول اوليه شهروندي رو زير پا گذاشتن متاسف شدم ...
- تو همون شلوغي يه پژو 206 حاويه 3 سرنشين دختر كه از همه چيز بيخبر بودن حين عبور از كنار يكي از همين پليسها سوال كردن كه امشب چه خبره و آقا پليس به جاي اينكه سوت بزنن كه خانوم راه بيفتين و راه بندون نكنين شروع كردن به گپ زدن .... من ناخودآگاه تا جند لحظه بعد داشتم چهره اين پليس رو نگاه ميكردم ... شايد باورتون نشه تا 5 دقيقه بعد هم حلاوت اين موضوع كه چند تا دختر جوون از اين آقا سوال كردن تو چهرشون كاملا مشهود بود و همچنان لبخند ميزدن... (آقاجون ما اگه بدونيم كه اين موضوع باعث ميشه تا خوش اخلاقتر بشين هر روز چند تا خانوم ترگل مرگل ميفرستيم تا ازتون سوال كنن و شما خوش بحالتون شود .....)
- از اونجايي كه تعداد شركت كنندگان زياد بود مجبور شديم كه تو صف بايستيم تا از در انتظامات و حراست عبور كنيم. يك در رو براي عبور در نظر گرفته بودن و در دوم رو بسته بودن. يه پليس نيروي انتظامي هم كنار در دوم حضور داشتن. يه آقايي اومدن و به ايشون گفتن كه همسرشون باردار هستن و نميتونن تو صف بايستن. آقا پليسه هم دستور دادن كه در رو باز كنن و اين آقا به همراه همسرشون زودتر برن داخل حياط و سالن محل اجرا. بعد از اون يكي يكي آقايون ميومدن و ميگفتن كه خانوم ما هم .... خلاصه يه 5-6 تائي زوج اينجوري خارج از صف رفتن داخل حياط (البته ناگفته نماند كه كار خوبي كردن كه بهشون اجازه دادن) ... يه چند تائي آقاي جوون شكم گنده بودن كه ميگفتن باور كنين ما هم 6 ماهمونه ايستادن برامون سخته ....نهايتا چون ديدن اينجوري كلي زمان صرف ميشه دو تا در رو كاملا باز كردن و از تفتيش مفتيش هم خبري نبود.
- يه چيزي كه برام خيلي جالب بود اين بود كه به هيچ عنوان من موردي رو نديدم كه يكي از همين نيروي انتظاميها به يكي از شركت كنندگان گير حجاب و پوشش بده ... اوضاع از اين لحاظ امن و امان بود.
- محل استقرارمون تو سالن يه جايي بود كه وقتي مينشستي و بالا سرت رو نگاه ميكردي (منظورم سقف رو) با كمال تعجب ميديدي كه يه ورق آلومينيم آويزون از سقف ه و هر آن احتمال اون ميرفت كه بيفته رو سرت و ناكام از دنيا بري ... واقعا شانس آورديم به خاطر ارتعاش صدا اون ورقه آلومينيوم رو سرمون نازل نشد... باورتون نميشه من وسط كنسرت بالا رو نگاه ميكردم تا ببينم تو موقعيت اون تغييري ايجاد شده يا نه ....
- نفر كنار دستي ه ابي يه آقاي جووني بود كه به همراه 4 تا دختر اومده بود. در تمام طول مدتي كه كنسرت برگزار ميشد اگر آهنگي رو كه فرمان اجرا ميكرد ميدونست باهاش همخوني ميكرد... وسطا ديگه كفر منو در آورده بود ... ميخواستم برگردم يه چيزي بهش بگم ... من نفهميدم آخر سر ما رفته بوديم كه صداي فرمان رو بشنويم يا صداي ايشون رو... فكر ميكرد خيلي خوش صداست فكر كنم ميخواست پيش همراهاش كم نياره ....
پي نوشت:
الآن كه اينو دارم براتون مينويسم دلم خيلي گرفته .... يكي از دوستان از بينمون رفت ... اگرچه از نزديك نديده بودمش.... اگرچه تماميه معدود متنهاشو خوندم .... اگرچه خيلي كم مهمونش بودم ... اما ميخوام بگم كه حرفهاش به دلم مينشست ... روحش شاد
يه مدتي كه نبودم اتفاقات جور واجور اتفاق افتاد كه يه چند تائيش رو براتون مينويسم :
(راستي تست كنكور: وقايع اتفاقيه روزنامه بود يا كتاب و اثر كي؟![]()
)
۱- اول از از همه اينكه روز سه شنبه شب با يكي از دوستان اين دنياي مجازي قرار ملاقات
داشتيم كه به واسطه امر مقدس و خطير ترك ديار و سرزمين اجدادي با هم آشنا شده بوديم.
خلاصه جاتون خالي در كنار اين زوج مهربون
علي و سحر
خيلي بهمون خوش گذشت.
جالبیش به این بود که متوجه شدیم دوستای مشترکی هم داریم. آدمای مهم همینن دیگه
... این هم بماند که ابی آبروی بنده رو برد
اما کاریش نمیشه کرد دیگه ابی ه همه باید
بشناسنش دیگه خوبه قبلش کلی سفارش کرده بودم که ادفعه اول همه کارای منو رو نکن
.... اميدوارم كه دوباره به همين زودياي زود این دوستامون رو دوباره ببينيم. ![]()
![]()
و يه تيمي تشكيل شده با عنوان مطالعات استراتژيك شركت كه قرار شده من هم در كنار مسئوليتهاي ديگه![]()
.... با اين تيم همكاري داشته باشم.
اينكه كار اين تيم چيه و اصولا مطالعات استراتژيك يعني چه بماند
اما مشگل اصلي اينجاست كه من تكليفم با اين آقازاده معلوم نيست. مي پرسين چرا؟ از اونجايي كه جناب مدير عامل از گروه مذهبين شركت هستن تصورم بر اين بوده كه جناب آقازاده هم رهرو راه پدر باشن اما به نظر اينجوري نيست
... يعني اينكه بعضي وقتها احساس ميكني كه با يه آقاي مذهبي طرف هستي كه حتي وقتي ميخواد صحبت كنه تو چشات نگاه نميكنه اما بعضي وقتا حتي مستقيم نگاه ميكنه و شوخي هم ميكنه
اينها رو داشته باشين در كنار ظاهر ايشون كه هميشه با پيرهن آستين كوتاه و صورتي شيش تيغه شده ميان شركت با اين توضيح كه فارغ التحصيل يكي از دانشگاهاي انگليس هم هستن ... خلاصه ما كه نفهميديم چي شد
....
۳- از اونجايي كه من از پس پرورش گياههاي زينتي و آپارتماني بر نميام رفتم ميدون ونك و يه سري تخم شاهي و ريحون و جعفري و فلفل قرمز و فلفل دلمه و .... خريدم و تو گلدوني كه قبلا متعلق به 3 تا گياه كاملا تزئيني و خوشگل بود و الآن هم اثري ازشون نمونده كاشتم. حالا اگه تونستم اين چند تائي رو كه گفتم سبز كنم يه عكس خوشگل ميگيرم و ميذارم همينجا.
۴- با توجه به توصيه اكيد يكي از همين دوستان وب لاگي و با توجه به اينكه من مدتهاست مشكل ديد دارم چون يكي از چشماي من آستيگمات نامنظم هست براي بار چندم رفتم براي معاينه چشم. آقاي دكتر گفتن كه عينك به هيچ عنوان كمكي به ديد من نميكنه اولين راه براي من لنز هارد هست ... تا اينو گفت من گفتم ببخشيد من 2 ساله كه يه لنز هارد دارم اما يه بار بيشتر استفاده نكردم چون به هيچ عنوان نميتونم تحملش كنم. دكتر با شنيدن اين حرف گفت كه خوب اگه اذيت ميشي و نميتوني لنز استفاده كني بايد چشمات جراحي بشن و دو تا رينگ بذاريم تو چشمت به اين روش كه خيلي هم پر هزينه هست ديد تا حد 70 درصد بهتر ميشه و نهايتا اگر هر دو چشم اين مشكل رو داشته باشن به بعضي از بيمارها عمل پيوند قرنيه رو پيشنهاد ميكنيم .... خلاصه محترمانه به من گفت چون چشم ديگت مشكلي نداره بهتره خودت رو لوس نكني و از همون لنز استفاده كني ...
۵- دو هفته پيش خواهر من يه دوربين عكاسيه حرفه اي خريده بود كه فروشنده كارت گارانتي رو نداده بوده
هر بار هم كه با فروشنده تماس گرفته ميشد ادعا ميكرد كه شركت گارانتي كننده هنوز برگه هاي گارانتي رو تحويل نداده ...تا اينكه 5 شنبه صبرمون تموم شد و رفتيم سراغ فروشنده با اين قصد كه اگه باز هم بهانه اي آورد دوربين رو پس بديم.
فروشنده اول ادعا كرد كه آماده نيست و هفته بعد بيايين و بعد هم مشغول بازارگرمي براي يه مشتري شد.... ما هم كه از رو نرفتيم همچنان منتظر نشستيم تا ببينيم چيكار ميخواد بكنه خلاصه اين فروشنده با پرروئي تمام دوربيني رو كه داشت به مشتري توضيح ميداد فروخت
و در جواب سوال خريدار كه پرسيد پس برگه گارانتيش كو
گفت كه فاكتور خريد همون برگه گارانتي هست
... بعد از گذشت چند دقيقه من به ذهنم رسيد كه برم و به اون مشتري هم بگم كه بايد بهتون يه كارت گارانتي بده و فاكتور خريد ملاك گارانتي نيست ...خلاصه رفتم همه فروشگاههاي اطراف رو گشتم اما اون مشتري رو پيدا نكردم
... برگشتم ... فروشنده ديد كه ما بهمين راحتي اونجا رو ترك نميكنيم رفت و از دوستاش يه برگه گارانتي گرفت و در مقابل اعتراض ما كه شماره سريال اين برگه با دوربين يكي نيست اون رو دستي اصلاح كرد و گفت مهم نيست ما وقتي مهر ميزنيم يعني اعتبار پيدا ميكنه
... به قول يكي اون برگه گارانتي هم تقلبيه و 500 تومن خريد و فروش ميشه.... خلاصه اونروز كلي حرص خورديم و به اين فكر ميكرديم كه چه كشور گل و بلبلي داريم واقعا هيچ چيزيش قانوني نيست....
۶- جاي كسايي كه طرفدار گروه ايليا هستن جمعه خالي بود رفتیم كنسرت موسيقي ه فرمان فتحعليان ... من كه خودم خيلي صداش رو و آهنگهائي رو كه ميخونه دوست دارم![]()
... خيلي بهم خوش گذشت اما يه چند تا مطلب رو بذارين تو پست بعدي در حواشيه برگزاريه كنسرت براتون تعريف كنم. فعلا ![]()
و اما اون چيزي كه خيلي ناراحتم كرد:
تا حالا تو رفتاراي بقيه دقت كردين؟ فرقي نمي كنه ها ... ميتونه راجع به دوستاي خيلي خيلي صميمي تون هم باشه ....
من اصلا برام قابل توجيح نيست اين حركت پز دادن ... احساس ميكنم كه قبلنا خيلي بيشتر نسبت به پز دادن ديگران بي خيال بودم و بي توجه يعني متوجه ميشدما اما به روي خودم نمياوردم ...الآن هم متوجه ميشم و به رو نميارم اما خوب خيلي حرص ميخورم و افسوس ميخورم كه همين مسائل باعث ميشه كه صميميت ها از بين بره ... تو همين جمعمون بودن يه سري كه خيلي دنبال اين بودن كه بگن چه سمتي دارن (به طور كاملن واضح تاكيد ميكردن!!!) و ماشينشون چه رنگيه و .... ميدونين شايد الآن به اون دوست اين دنياي مجازيم وقتي كه تو مسنجر آن بوديم هر دو و از من يه عكس ميخواست و من بهش گفتم بايد بگردم تا پيدا كنم چون تو كامپيوتر نيست و تو لپ تابمه حق بدم كه در جواب گفت (Oh my God!!!) .. يعني اينكه فكر كرد ميخوام يه جوري بهش بگم كه لپ تاب دارم ... چون اونقدر دور و برمون آدمائي هستن كه اهل فخر فروختن و پز دادن هستن (به خاطر داشتن هيچ چيز يا حتي داشتن خیلی چيزا...) كه ناخود آگاه هر كي هر چي بگه همون برداشت رو ميكنيم .... تا حالا ديدين كه يه نفر وقتي داره حرف ميزنه از هر سه جملش يكيش پز اين باشه كه كدوم سفر خارجي رفته يا اينكه مدير كدوم ناكجا آبادي هست و تمام دلخوشيشون داشتن همينهاست يا باليدن به موقعيتي كه الآن داره؟....
بگذريم خيلي غر زدم اما باور كنين كه همين رفتارا يه روزي باعث ميشن كه جمع صميمي از هم بپاشه و ديگه هيچ لذتي تو اين معاشرتها نباشه... خوشحالم از اينكه داريم از اين رفتارها و برخوردهای آزار دهنده نجات پيدا ميكنيم.
حتما همه شما از اينكه تو جمع دوستاتون باشين خوشحال ميشين و لذت ميبرين خوب من هم از اين امر مستثنا نيستم و از اونجايي كه دوستاي خوبي دارم هميشه بودن با اونا منو سرحال ميكنه.
سه شنبه شب دوباره با دوستاي دانشگاهيم قرار گذاشتيم تا دوباره دور هم جمع بشيم و همديگرو ببينيم. تنها مشكلمون حضور بچه هاشون بود كه ميترسيدن دست و پاگير بشن و نذارن كه با خيال راحت بشينيم به خاطر همين قرار شد يه رستوراني بريم كه مكان بازي براي بچه ها داشته باشه تا هم اونا سرگرم بشن هم مزاحم ما نباشن. خوب تو اين چند ساعتي كه با هم بوديم ماجراهايي اتفاق افتاد كه الآن چند تاشو ميگم. در مجموع خيلي خوش گذشت و كلي خنديديم اما خوب يه چيزي فكر منو خيلي به خودش مشغول كرد كه سر فرصت براتون ميگم چي بود.
1- ما معمولا با دوستاي دانشگاهيم تا بحال فقط بدون حضور همسرامون جمع ميشديم و جز تو عروسياي همديگه هيچ موقع همسرامون دوستامون رو نميديدن. علتش هم فقط و فقط عدم مديريت ما تو برگزاري اين جور برنامه ها بوده و چون اصولا تو جمعاي اينجوري ما عادت داريم كه فارغ از دنيا و متعلقاتش باشيم و چرت و پرت بگيم ترجيح ميداديم كه غير خودي نباشن تو اين جمع ها. به غير از يكي از دوستام كه ما با هم خيلي مسافرت رفتيم و البته همسر يكي از دوستام كه استاد خودمون بود به اسم آقاي ف. تقريبا من نسبت به شوهراي دوستام هيچ شناختي نداشتم. تو اين جمع همه با هم كلي دوست شديم.
2- با اجازتون اين استاد ما كه در واقع الآن همسر دوستمون هم هست پته همه رو ريخت رو آب و آبروي هممون رو پيش همسرامون كه يه عمر فكر ميكردن ما همه سر به زير و درسخون بوديم به كل از بين برد. يكي از بچه ها عادت داشت هميشه سر كلاس خوابش ميبرد (بدون استثنا!!!) آقاي ف. هم با كمال جسارت برگشتن گفتن كه يادته هميشه تو كلاس خواب بودي؟ و بعد هم گفت من مونده بودم تو چرا رديف دوم ميشستي سرتو بالا ميگرفتي و بعد ميخوابيدي (اما خدائيش اينو راست ميگفت چون من هميشه با اين دوستم پيش هم مينشستيم و تو اينجور مواقع به زور خندم رو كنترل ميكردم!) بعد هم گفتن كه شانس آوردي كه اون واحد رو حذف كردي چون من آخر ترم دنبال اسمت بودم تا از اون درس بندازمت ....وبعد وقني همسر اين دوستم به اعتراض و خنده گفت شما احتمالا خيلي سخت گير بودين و از اونائي بودين كه نمره سخت ميدادين ... كه آقاي ف. فرمودن نه همين سپيده (منرو ميگفت ها !) يادمه كه نمره خيلي بالايي گرفت و كلي از من تعريف كرد ... خلاصه اينكه اونروز من حسابي خركيف شدم در حضور همسران محترم .... واقعا دستش درد نكنه با اين تعريف ....
3- همه دوستام حواسشون به بچه هاشون بود و با اينكه اونجايي كه رفتيم جاي بازي براي بچه ها داشت اما هي مدام ميرفتن به اونا سر ميزدن و تنها نفر فارغ از اين گونه سركشيها من بودم. كلي پيش خودم ميگفتم كه خوش بحال من كه از اين دردسرا ندارم. من با خيال راحت تو اين جور مواقع بدون اينكه دنبال دوستام باشم در صحبت آقايون شركت ميكردم و كلي ذوق مرگ شدم از اينكه در كمال آسايش نشستم.
يه صحبت جالب هم پيش اومد راجع به بچه ها. آقاي ف. گفتن كه اين پسر ما رقيب بندست بعد هم دوستم تعريف كرد كه صبحي صحبت طرح مبارزه با مفاسد اجتماعي بوده اين پسر ما هم كنجكاو شده و پرسيده ايني كه ميگين يعني چي (توضيح اينكه آرمان 6 ساله هست و خدائيش پسر فوق العاده باهوشيه ). دوست من هم خيلي ساده توضيح داده كه يعني اگر دختر و پسر با هم بيرون راه برن پليس ميگيرتشون. ادامه ديالوگ رو بخونين:
آرمان: مامان خوب اگه پليس بخواد تو خيابون پسرائي كه با دخترا راه ميرن بگيره پس اون موقع اين پسراي بيچاره چه جوري با دخترا آشنا بشن بعد با هم عروسي كنن؟
دوستم : خوب ديگه بايد از اين به بعد پسرا به ماماناشون بگن از كي خوششون مياد بعد مامانا برن خواستگاري يعني برن خونه دختر به مامان دختره بگن كه پسرشون دختر شما رو دوست داره و ميخواد باهاش عروسي كنه.
آرمان: خوب حالا من چيكار كنم؟
دوستم: چيو چيكار كني؟
آرمان: آخه من تو رو دوست دارم بيام به خودت بگم؟ و بعد ميگه من ميخوام با تو عروسي كنم .... اما چيكار كنم آخه ... قبل از من بابا اومده با تو عروسي كرده .....
آقاي ف. كه ميگفت حالا ديدين ما با اين فسقل بچه ماجرا ها داريم هنوز هيچي نشده شده رقيب من !!!
و ما كه كلي از خنده روده بر شده بوديم.