یه چند روز دیگه قراره از این ساختمون شرکت نقل مکان کنم به یه ساختمون دیگه که قبل از عید هم به مدت ۶ ماه اونجا بودم. ساختمونی که برام هزاران خاطره خوش و ناخوش داره.
از این نقل مکان تا اندازه زیادی راضی هستم. چون به جمع همکارای قدیمی ه خودم ملحق میشم. همکارایی که اکثریتشون برام ارزشمند هستن به خصوص اینکه با چندتاشون هم صمیمی هستم. از این گذشته به نظرم در هر حال تنوع هم خوبه! امیدوارم که این ساختومن جدید با هزاران اتفاقات خوب جدید در انتظارم باشه!
گذشته از این حسم بهم میگه که باید به همین زودی منتظر شنیدن خبرای خوبی باشم. هر وقت خبردار شدم به شماها هم موضوع رو میگم.![]()
![]()
راستی هفته پیش به صورت کاملن اتفاقی یکی از همکلاسای دوران دانشگاه رو بعد از ۱۱ سال تو همین دنیای مجازی دیدم. و باید بگم که خیلی خوشحالم از این موضوع. خیلی دوست دارم موقعیتی پیش بیاد تا همون همکلاسیها باز دور هم جمع بشیم. البته اصلن دوست ندارم که اثر گذشت زمان رو روی خطوط چهره هیچ کدوم بببینم هر چند میدونم این موضوع امکان ناپذیر ه.
در بین تمامی مردم تنها عقل است که به عدالت تقسیم شده زیرا همه فکر میکنند به اندازه کافی عاقلند.
رنه دکارت
خيلي وقتا به اين فكر ميكنم كه اگه يكي از اعضاي بدنم رو به هر دليلي از دست بدم چيكار خواهم كرد... اين فكر اصلن مربوط به الآن نميشه ... حتي يه زماني سعي ميكردم كه با دست چپم هم تمرين نوشتن بكنم كه ديگه به نظرم ضرورتي نداره چون با يه دست هم ميشه تايپ كرد و نيازي به نوشتن نيست.
الآن دیگه به اين نتيجه رسيدم كه شايد از دست دادن دست و پا اون قدر اهميتي نداشته باشه كه از دست دادن حس شنوايي و يا بينايي اهميت داره ...
خدايا اگه چشمام رو از دست بدم چيكار كنم؟ من ميميرم اگه نتونم جايي رو ببينم...
اگه حس شنواييم رو از دست بدم اونوقت چيكار كنم! خدايا درسته از سكوت خوشم مياد اما از سكوت مطلق هم بيزارم!
خدا جونم نميدونم چي شده كه تصميم گرفتم اينو برات بنويسم شايد براي اينكه يه جا باهات قرار بذارم حجت رو باهات تموم كنم كه خيالم راحت بشه! خدا جونم خواهش ميكنم براي اينكه خدا بودن خودت رو به من ثابت كني از اين ضعف من استفاده نكني و من رو يه روزي از داشتن اينا محروم نكني!
باور كن اگه ميبيني كه يه جايي به نظر ميرسه كه من خدا بودنت رو فراموش كردم بدون كه از اون بالا بالاها اينجوري به نظر ميرسه اگه يه خورده بياي پائينتر (ببخشيدا من بايد به خودم زحمت بدم و خودمو جابجا كنم اما تو كه ميدوني من خيلي تنبلم اگه باور نداري از ابي بپرس) اگه بياي و ببيني كه من تو دلم چيه مطمئن ميشي كه باورت دارم فقط اينكه بعضي وقتا يادم ميره به زبون بيارم كه تو خدائي. همين!
و يه چيز ديگه:
اگه ميبيني كه من با خداسال سن اينجوري باهات دارم صحبت ميكنم براي اينكه ميخوام خودم رو يه خورده مثل بچه ها معصوم نشون بدم تا دلت به رحم بياد. همين!
پریشب رفته بودم داروخانه سر خیابونمون یه آقایی رو دیدم اومد داخل داروخانه از آقای دکتر آدرس یه جایی رو سوال کرد. آقای دکتر هم یه کم فکر کردن و با متانت گفتن که ببخشید من این آدرسی رو که می پرسین بلد نیستم. من نمیدونم چه جوری بهم اون لحظه الهام شد که من بلدم. با یه تاکید خاصی سریع گفتم آقا من بلدم و شروع کردم به آدرس دادن. در حالیکه با دستم داشتم به جهت اون مکان اشاره میکردم گفتم که شما باید قسمت شمالی خیابون رو تشریف ببرین ... که آقاهه پرسید منظورتون قسمت جنوبی ه خیابون هست دیگه! من باز با تاکید گفتم نه آقا شمالی ه خیابون! آقاهه با لبخند گفتن پس منظورتون اون سمت ه نه این سمت ! من فهمیدم که طبق معمول جهت یابیم اشتباه بوده خلاصه باخنده گفتم ببخشید من اشتباه نشونتون دادم و جهت رو اصلاح کردم. خلاصه آقا کلی خوشحال شدن و کلی هم از من تشکر کردن.
تا اینکه دیشب متوجه شدم که حتی اسم خیابون رو هم اشتباه گفتم به اون بنده خدا! حالا از دیشب کلی عذاب وجدان دارم که آخه اگه یه آدرسی رو بلد نیستی مجبوری ملت رو سر کار بذاری! اما باور کنین اصلن فکر نمیکردم که آدرس رو اشتباهی دارم به اون بنده خدا میگم.
ابی که میگه من اگه جای اون آقا بودم از اینکه جهت رو اشتباه گفتی به آدرس دهیت شک میکردم و میرفتم سراغ یه نفر دیگه!
خلاصه اگه یه آقایی از نزدیکان و دوستان و آشنایانتون اومد و این ماجرا رو براتون تعریف کرد بدونین که اون خانومه من بودم اما اصلن به روتون نیارین چون مطمئنن کلی از دست من عصبانی هست و تلافیش رو سر شما درمیاره! از من گفتن بود خود دانید!
پی نوشت: من همیشه جهت یابیم مشکل داشته و هر وقت هم به جهت یه مسیری جدید اطمینان داشتم قطعن اشتباه بوده!
حالا کسی نمیخواد آدرس ازم بپرسه؟ بلدما باور کنین!
1- با اومدن مهر دلم هوای روزهای درس و دانشگاه رو کرده البته دلم میخواست که الآن تو اون دوران بودم و حسابی با بچه ها تو کوچه پس کوچه های دانشگاه میگشتیم و خوش میگذروندیم... به یاد اون روزها تصمیم گرفتیم که به صورت مجردی و بدون بچه بریم ویلای یکی از بچه ها تو دماوند ... البته بماند از اونجایی که ما همیشه با هم تفاهم داشتیم تا ما بخوایم این برنامه رو عملی کنیم یک سالی میگذره! ... قرار شده که یه ون کرایه کنیم و دیگه حتی یه لحظه هم نخوایم حواسمون به رانندگی و جاده باشه برگردیم به همون روزای خوش دانشگاه... یه دعوتنامه هم تهیه شده و به بچه هایی که اونور آب هستن اطلاع دادیم تا اونها هم تو این برنامه شرکت کنن. حالا اگه دورن خودشون یه جوری باید هوایی زمینی دریایی خودشون رو برسونن!
2- این شبها تا دلتون بخواد پارک خلوته و میشه راحت نفس کشید و از آرامشی که داره لذت برد. هوا هم کلی خنک شده و دلچسب!
3- تا حالا شده احساس کنین تو شرایطی قرار دارین که راضی نیستین از یه طرف دیگه میدونین که به راحتی میتونین این شرایطتون رو تغییر بدین اما به علت یه سری محدودیتها مجبورین که این شرایط رو تحمل کنین؟ من الان مدت زیادی هست که تو همین وضعیت هستم!
4- چند شب پیش خواب دیدم که با خونواده یکی از همکاران یه جایی مهمون هستیم پسر این همکارم که حدودا 4 سالشه میاد تو بغلم و کلی با هم دوست میشیم و هر جا میرم دنبال من میاد ...اقرار میکنم که حس خیلی خوبی داشتم وقتی این پسر دوست داشتنی همه جا همراه من بود. یه چیزی بگم؟ من خیلی وقتها خواب میبینم که بچه ها به من پناه میارن و در کنار من آرامش دارن اما هیچ وقت تعبیر این خوابها رو ندونستم ( با این توضیح که من در عالم واقعیت بچه ها رو خیلی دوست دارم اما هیچ وقت براشون وقت نمیذارم تا باهاشون ارتباط برقرار کنم.)
5- دیشب مجبور بودیم برای اینکه کاری اماده بشه یه نیم ساعتی همینجوری تو خیابون وقت بگذرونیم. با ابی رفتیم یکی از همین مرکز خریدها ... چیزی که برام عجیب بود قیافه های عجیب و غریب دخترا و پسرهایی بود که تو محدوده سنی ه 16 تا 25 بودن. به نظر من نه لباس پوشیدنشون عادی بود نه شکل و ظاهرشون ... بیشتر هم از این تعجب کردیم که باوجود این همه تلاش قیافه هاشون حتی بدتر از معمول شده بود! یه چیزی هم اعتراف کنم که نه من نه ابی امسال گذرمون به گشت و گذار تو این مراکز خرید نیافتاده بود واقعا دیشب احساس میکردم همه بیکارن و الکی دارن تو این مغازه ها میچرخن!
6- دیشب جاتون خالی مقادیر زیادی آلوچه ترش جنگلی نوش جان کردم...جایی که همه بستنی و فالوده به دست بودن من آلوچه به دست بودم اون هم از نوع ترشش!
7- یکی از دوستام هفته بعد صاحب یه پسر خواهد شد ... همسر این دوستم بنا به دلایلی که میاره با پدرش و خونوادش قطع رابطه کرده ... این آقا کسی ه که تو سن ۳۲ سالگی دکتراش رو گرفته و تو یکی از بهترین دانشگاههای فنی تهران عضو هیات علمی هست و تو یکی از وزارت خونه ها پست مهمی داره و میدونم همه این موفقیتهاش رو در سایه تلاش خودش بدست آورده نه از طریق رابطه و ... یکی از دلایلی که میاره برای این که با خونوادش قطع رابطه کرده این هست که میگه من اون احترامی رو که شایستش هستم از طرف خونواده نمیبینم و همین باعث شده که روابطم رو قطع کنم ...میگه من پدرم رو خیلی دوست دارم اما وقتی میبینم که دیدارمون باعث کدورت و ناراحتی میشه پس چراباید این روابط ادامه داشته باشه ... خلاصه اینکه خونواده این آقا هنوز نمیدونن که به همین زودی صاحب نوه خواهند شد! میتونین تصور کنین؟
8- از اونجایی که چهارشنبه هفته پیش حالم خوب نبود موندم تو خونه تا استراحت کنم ... استراحت که چه عرض کنم نشستم پای فیلم دیدن تا عصری 3 تا فیلم رو دیدم. یکیش Hitch بود که خیلی بامزه بود. موضوع فیلم در ارتباط با دکتری بود که سعی میکرد به خانومها و آقایون یاد بده که چه جوری از فرصتهایی که براشون پیش میاد استفاده کنن و به قول معروف بتونن طرف مقابل رو تور کنن! البته موضوعش کاملا طنز بود و من تنهایی کلی خندیدم. یکیش هم
9- در ادامه شماره بالا باید یه توضیحی بدم و اون اینکه این موندن تو خونه و نرفتن سر کار از معدود اتفاقاتی بوده که برام اتفاق افتاده! یعنی باید خیلی با خودم کلنجار برم تا بتونم به راحتی خودم به خودم اجازه بدم تا بیخیال کار و شرکت بشم و بمونم تو خونه و حالشو ببرم!
10- دوست داشتم الان کنار یه رودخونه چادر زده بودم نشسته بودم و آهنگای قدیمی رو گوش میدادم. هر کی دوست داره بیاد دستش رو ببره بالا! میدونم اولین نفر ابی خواهد بود!