تبليغاتX
سکوت سپید
 

سكانس اول:

 

مدتيه كه من از جانب گوش سمت راستم احساس ناراحتي ميكنم. ميرم دكتر گوش و حلق و بيني بهم توصيه ميكنه چون هر روز صبح دوش ميگيرم و چون مسلمن وقت نميكنم كه خوب گوشام رو خشك كنم يه پنبه رو با پمادي كه داده چرب كنم و بذارم تو گوشام تا اينجوري گوشام خشك بمونن. بعد هم كه بينيم رو معاينه ميكنه ميگه كه چون انحراف بيني داري بايد عمل كني!!! اين سومين دكتره كه ميگه راه تنفست از راه بيني تقريبن بستس!!!

 

پنبه به گوشهامه و تقريبن هيچي رو زير دوش نميشنوم جز صداهاي مبهم ريزش آب از دوش! در حموم رو كه باز ميكنم بيام بيرون احساس ميكنم كه در ميزنن! با خونسردي ميپرسم كيه! ميبينم كه ابي پشت دره! وقتي در رو براش باز ميكنم با چهره كاملن مستاصل و نگران ابي مواجه ميشم كه همينجوري داره مات و مبهوت منو نگاه ميكنه! ... نگو ماجرا از اين قرار بوده كه ابي كليد نداشته مطمئن بوده كه من خونه هستم اما هرچي زنگ ميزنه و در ميكوبه ميبينه كه هيچ صدايي از خونه در نمياد... در نتيجه اونقدر نگران ميشه كه به اين فكر ميوفته اگه اين بار هم صدايي از خونه شنيده نشه در رو بشكنه!!! تو اين ميون به خونه مامان اينا زنگ ميزنه چون احتمال اين رو ميده شايد رفتم خونه مامان اينا اما ميبينه كه اونجا هم اثري از من نيست! به اين نتيجه ميرسه كه حتمن طبق معمول من فشارم اومده پائين و اينبار ديگه غش كردم!!!

 

تا بحال هيچ وقت ابي رو تا اين حد نگران و مستاصل نديده بودم. از بيخيالي ه خودم كلي حرصم گرفت كه چرا باعث شدم ابي اينقدر اذيت بشه. اما خدائيش اولين بار بود كه ميديدم ابي نگرانم ميشه!

 

 

 

سكانس دوم:

 

صبح جمعست. از خواب كه بيدار ميشم شروع ميكنم به عطسه كردن پشت سر هم! به ابي ميگم من سرما خوردم! اما اين عطسه ها تمومي ندارن! نه يكي نه دوتا نه پنج تا نه ... دوباره ميگم فكر كنم سرما نخوردم حالت حساسيته! فكر كنم اثر اين نخ بخيه هاست كه تو بينيم هنوز موندن! اين ماجرا ادامه داره و من فكر ميكنم كه هر لحظه امكان داره اين عطسه ها باعث بشن كه بينيم بيافته كف زمين (خدا رو شكر كه چسبه روش حداقل تا حدي نگهش ميداره)

ابي باید بره سر قرارش. من ترجيح ميدم كه تو خونه تنها بمونم تا به كاراي عقب افتادم برسم. بعد از رفتن ابي همچنان من عطسه ميكنم تا اينكه به سرفه ميوفتم. يه چند تا سرفه ميكنم اونم از نوع شديد... اونوقت ... واي خداي من ... اين چي بود افتاد از اون بالا تو گلوم!!! ... باورم نميشه ... يه چيزي تو دهنمه ... ميرم دستشوئي ... واي خدايا ... اين از كجا دراومد!!! ... يه فيلم راديولوژي به طول 3 سانت و عرض يك سانت!!! دوست داشتم اون لحظه از قيافه بهت زده خودم يه عكس ميگرفتم! باورم نميشد كه همچين چيزي از دو هفته پيش كه بينيم رو عمل كردم همچنان داخل انتهاي گلوم مونده بوده و الآن پريده بيرون! یعنی دکتر اینقدر حواسش پرت بوده که همچین شیء به این بزرگی رو جا گذاشته!!! از کجا معلوم که قیچی و ... جا نمونده باشه!!! خوبه شکمم رو عمل نکرده یه بینی بوده والآ کلی وسیله جا میذاشت!!!

 

 

 

 

يك لحظه به اين فكر كردم كه اگه اين راه تنفسيم رو كامل ميبست راحتتر بگم اگه خفه ميشدم چي ميشد؟ تنها چيزي كه بهش فكر ميكردم چهره نگران و بهت زده ابي بود كه اومد جلوي چشمم! يعني اگه خفه میشدم ديگه ابی سپيده نداشت! به همين راحتي!!!

 

خلاصه خدا شما رو خيلي دوست داشت  كه عمر من به دنيا باقي بود والا الآن هيچكدومتون ديگه سپيده نداشتين ...

 

+ نوشته شده در  Sat 8 Dec 2007ساعت 9:9 PM  توسط سپیده  | 

 

تابحال شده که حس درونیتون رو به یکی بگین و بعد پشیمون بشین که چرا گفتین فقط و فقط به خاطر اینکه میبینین که طرف مقابلتون به خاطر داشتن اون حسی که داشتین داره از شما دور میشه؟

گفتن درسته یا نگفتن؟ چرا باید خفه شد؟ چرا باید همیشه دور خودمون یه حصار بسازیم با دیوارای بلند که هیچ کس نتونه بیاد داخل این حصار و از بیرون هم نتونه یه نیم نگاهی به داخل بندازه؟ چرا باید پیچیده بود برای اینکه نشون بدیم که قوی هستیم؟ چرا باید اصلن قوی بود؟ چرا باید برای خوب بودن و خوب موندن داشتن فاصله بهترین راه ممکن باشه؟

تجربه خیلی سختیه وقتی میبینی که یه دوست به راحتی رابطش رو محدود میکنه و برای خودش قید و بند تعریف میکنه حتی برای تو! آخه مگه دوستی قانون داره؟ آخه مگه اصلن قیدوبند حالیشه؟

حس خیلی بدیه وقتی میبینم که جاش خالی خواهد بود... الآن هم جاش خالیه با وجود اینکه هنوز هست... دارم به روزایی فکر میکنم که دیگه اینجا حضور نخواهد داشت و من هم نخواهم بود به همین راحتی! بارها و بارها خواستم که نشون بدم وضعیت برای من تغییری نکرده ...همونی هستم که بودم اما نشد که نشون بدم یا اینکه نتیجه نداد!

 

پی نوشت۱:

دوستم برات از صمیم قلب آرزوی موفقیت دارم هرجا که هستی! و هر جا که میخوای بری. امیدوارم حداقل این رو باور داشته باشی. تنها تونستم این چندجمله رو بنویسم ... مابقیش برای خودم بمونه ... اونم نه بخاطر اینکه چیزی رو ثابت کنم برای اینکه میدونم به این روزها رجوع خواهم کرد اونهم نه یه بار نه صدبار نه...خواستم یه ردپایی گذاشته باشم تنها و تنها برای خودم ... خوش باشی دوستم.

 

+ نوشته شده در  Mon 3 Dec 2007ساعت 7:53 AM  توسط سپیده  | 

 

 بمبئی و اقیانوس هند :بمبئي - اقيانوس هند

 

دانشگاه بمبئی:

من عاشق دانشگاه بمبئی شدم. عکساش رو ببینین:

 

 

 

 

پی نوشت ۱ :

از المیرا جون ممنوم که راهنمائیم کرد و برام دعوتنامه فرستاذ تا بتونم عکسهام رو بالاخره آپلود کنم. المیرا جون ممنونم.

 

پی نوشت ۲ :

ببخشید که این بحث آپلود کردن اینقدر طول کشید! اگه جای من بودید ... تو پستهای بعدی عکسای دیگه رو براتون میذارم!

 

پی نوشت ۳ :

من و دماغم که شهید شدیم رفتیم پی کارمون. اما اگه یه روزی شما هوس کردین که بینیتون رو عمل کنین حتمن وصیت کنین بعدشم هر چی دیدین از چشم خودتون دیدین از قبل گفته باشم! ... حالا کلی زمان میبره تا به این دماغ جدید و ریخت جدید عادت کنم! خدائیش ذماغ قبلیم رو با همه ایراداتش و زشتیش بیشتر دوسش داشتم. کجائی دماغم که یادت بخیر ... اما چه کنم که نمیتونستم خوب نفس بکشم! بهر حال از ما که گذشت شماها هوای دماغتون رو داشته باشین. این دماغ عمل کردن یه چندتا حسن داشت یکی اینکه تا دم مرگ رفتم و برگشتم! یعنی الآن دیگه قیافه عزرائیل رو خوب میشناسم. از دور ببینمش فرار میکنم! دومین حسنش این بود که بعد از مدتها تونستم خودم رو برای مامان اینا لوس کنم و از موقعیت پیش اومده حداکثر سوء استفاده رو به عمل بیارم! سومیش این بود تو این مدت حسابی با چهارتا فنج مامان دمخور شده بودم. برام جالبه که روحیات پرنده ها عین آدما با هم فرق میکنه. تازه کشف کردم که یکیشون خیلی بدجنسه! کسی تا حالا پرنده بدجنس دیده؟

 

 

+ نوشته شده در  Sun 25 Nov 2007ساعت 4:15 PM  توسط سپیده  |