گاهی وقتا اونقدر تو خیالاتمون سیر میکنیم که خودمون هم باورمون میشه حقیقت داره ... گاهی وقتا اونقدر به حقیقت یه موضوع گیر میدیم که یادمون میره که واقعیت یه چیزه دیگست ... بعضی وقتا اونقدر تو خیال به بزرگ بودن و خوب بودن خودمون فکر میکنیم که وقتی میبینیم یکی قبولمون نداره فکر میکنیم با بدترین آدم روزگار روبرو شدیم ...
پی نوشت: من شاید در خیالات سیر کنم اما تا بحال به یاد ندارم که خودم رو آدم بزرگی تلقی کنم ... در ضمن این پست ربطی به احوالات این روزهای من نداره ... فقط خواستم یه چیزی نوشته باشم
منتظر رسیدن دوستان هستیم. تو این چند روز مشغول مرور کردن خاطراتم بودم ... روزهای آخری که به اومدنمون به اینجا مونده بود ...آخرین اس ام اس دوستم رو قبل از پرواز هنوزم تو گوشیم دارم :یارب این نوگل خندان که سپردی به منش ...می سپارم به تو از دست حسود چمنش... هنوزم یادآوری لحظه خداحافظی برام سخته...اما امیدوارم که لحظه خداحافظی براشون سخت نباشه ... امیدوارم که کوله بارشون فقط و فقط پر از خاطرات خوب باشه ... نه دلهره نه اضطراب و نه دو دلی ... براشون آرزوی داشتن لحظات خوب و خوش رو دارم ... و باز امیدوارم که بتونن زندگی بهتری رو اینجا تجربه کنن بدور از هرگونه دلتنگی ... لحظه لحظه زندگیتون شاد ...
به بریزبین خوش اومدین. منتظرتون هستیم...