زلزله و پس زلزله
- اول از همه میخوام بگم که اگرچه همه از رسانه های گروهی تو ایران استفاده میکنن برای اینکه مرتد بودن خودشون رو مثلا از بهائیت اعلام کنن من هم از این وب لاگ استفاده میکنم تا اعلام کنم شدیدا به این دنیای فانی دلبسته ام و فعلا تا چند صباحی قصد مردن ندارم. (خدا جونم لطفا بشنو
)
دیروز تازه فهمیدم که چقدر از مردن میترسم
یادمه چندسال پیش وقتی زلزله ای اومد ما رفته بودیم ملاقات خالم که تازه قلبشون رو عمل کرده بودن. با اومدن زلزله خیلیا ترسیدن و میخواستن بدو برن بیرون از ساختمون. اونروزا این حرکت اونا برام خیلی عجیب بود و یادمه اصلا نترسیدم.
دیروز عصر من داشتم به نمایندگی از خواهرم یکی از دندونای ابی رو که میگفت فکر میکنه احتیاج به پر کردن داره معاینه میکردم که یهو زلزله اومد... اغراق میکنم اونقدر ترسیدم که پاهام و دستام بی حس شدن دقیقا مثل حالتی که وقتی تو پارک میدوئم و نفس کم میارم و احساس میکنم الآن ه که سکته مغزی کنم و بیوفتم وسط زمین... نمیدونستم اینقدر جون دوست شدم فکر میکنم از علائم بالا رفتن سن همین جون دوستی باشه یا برعکس
...
- یکی از دلایل دیگه ای که باعث میشه تا بخوام زنده بمونم اعتماد به نفسی ه که دیروز پیدا کردم البته بعد از ماجرای زلزله
... وقتی رفتیم یه سر خونه مامان اینا بابا گفتن که خواهرم از صبح منتظر بوده تا من برم و باهاش همفکری کنم تو درست کردن یه تابلو و نظر بدم که چه رنگایی استفاده کنه بهتره ... یه توضیحی بدم اینکه اگرچه خواهرم دندونپزشکن اما فوق العاده هنرمند و خوش سلیقه هستن من همیشه به استعدادش تو هنر و البته تحصیل غبطه میخورم اگرچه تو مدرسه و دبیرستان هم همیشه من و با خواهرم مقایسه میکردن و تا میفهمیدن من خواهرش هستم چشم معلما گرد میشد و میگفتن خواهرت نفر اول مدرسه ست ببینیم تو چیکار میکنی و اگر خدای نکرده من تو درسی 19.75 میشدم میگفتن اگه خواهرت بود حتما 20 میشد
... بگذریم .... خلاصه وقتی دیدم که من مشاور خوبی در زمینه کارای هنری محسوب میشم کلی خوش بحالم شد و یه انگیزه دیگه برای اینکه دوست داشته باشم حالا حالاها عمر کنم پیدا کردم...
-چقدر من متنفرم از پارکایی که شلوغن
... دیشب هم وقتی برای اجرای برنامه دو همیشگی رفتیم پارک حالم کلی گرفته شد... یه سری که همیشه میان پارک یه سری دیگه هم به خاطر ترس از پس لرزه ها اومده بودن پارک ... یه شهر شامی بود که نگو ... اون وسط هم من مورد اصابت 3 فروند توپ فوتبال قرار گرفتم .... حالا هی به ابی میگم من دوست ندارم تو جمعیت بدوئم
(آخه اگه بدونین مردم چه جوری ما رو نگاه میکنن وقتی دوتائی با هم میدوئیم !!!!)
البته گناه مردم ما نیستا ....اشکال از سن ماست علی الخصوص من ... چون میگن سر پیری و معرکه گیری ![]()
- از اونجائی که من اصلا اخبار درون مرزی رو گوش نمیدم و پیگیر هم نیستم نمیدونستم که قرار بوده یکی از حوادث نادر اتفاق بیافته ... وقتی داشتم میدوئیدم چشمم افتاد به ماه تو آسمون که دیدم یه ستاره هم کنارشه برام خیلی عجیب بود ... به ابی گفتم یه عکس ازش بگیره که خوب کیفیتش اصلا خوب نشد ... البته دیدم تو پارک یه سری رو به آسمون هستن و اونا هم دارن نگاه میکنن ... پیش خودم گفتم پس من تنها نیستم که دوست دارم هر شب ماه رو ببینم بقیه هم هستن... وقتی به مامان اینا گفتم متوجه شدیم که اخبار خودمون شب قبلش اعلام کرده بود که قراره همچین اتفاقی بیافته منظورم همون قرار گرفتن زهره پشت ماه...




















