2- ماجراهای خانه ما

ابی داره قهوه درست میکنه از من می پرسه که تو هم میخوری طبق معمول میگم نه در حالیکه میدونم قهوه خوردن اینموقع شب یعنی اینکه ابی میخواد شب بیدار باش باشه تا کاراشو انجام بده ...

میرم تو اتاق تا رو تخت دراز بکشم و  ادامه کتابم رو بخونم ... همینجوری که دارم میخونم چشمام سنگین میشه و خوابم میبره ....

با صدای تلویزیون بیدار میشم در حالیکه مست خوابم... سعی میکنم بفهمم که ساعت چندِ اما خوب کار سختیه ... چراغ اتاق خاموشه اما چراغ سالن روشنه ... گوینده خبر شبکه BBC هم انگارنه انگار که شبه یا نصفه شبه با صدای بلند داره صحبت میکنه در کنارش صدای خش خش کاغذ هم میاد ....

حالا میتونین حدس بزنین که چه خبره؟....

این صدای تلویزیون رو که میشنیدم مربوط به این میشه که  ابی خان مدام BBC و Euro News روشن میکنه اونم با صدای بلند تا لیسنینگش بهتر از قبل بشه ... باور کنین که به نظر من دیگه تمامیه همسایه ها هم لیسنینگشون به خاطر همجواری با ما تقویت شده.

و اماصدای خش خش کاغذ هم مربوط به باز و بسته کردن نقشه های در قطع A۱ توسط ابی بود ... نمیدونم چرا یه میز ناهارخوریه ۸ نفره کفاف کار ابی رو نمیده و نمیتونه همه نقشه هاشو روش پهن کنه.... یادم باشه ایندفعه که خواستیم میز ناهارخوریه جدید بگیریم یه دونه ۲۴ نفریشو انتخاب کنیم ... حالا ابی جون به نظرت این دیگه اندازش خوبه؟

صدای خش خش یه جور دیگه به گوشم میرسه سعی میکنم حدس بزنم چیکار میکنه ... آهان داره از ظرف شکلات دنبال شکلات خوشمزه ها میگرد ه تا بخوره   ای شکمو!

هنوز خوابم نبرده ... ابی به خیال اینکه من خوابم آروم میاد تو اتاق تا از کشوی میز چرخ خیاطی قیچی رو برداره (راستی قیچی رو برای چی میخواستی؟ یادم رفت ازت بپرسم!!!) خیلی سعی میکنه که آروم بیاد و بره .. اماصدای جیرجیر صندلش به گوش میرسه من بدون اینکه چیزی بگم دارم نگاهش میکنم... وقتی میخواد از اتاق بره بیرون به من یه نگاهی میکنه من هم یه چشمک بهش میزنم اولش متوجه نمیشه اما یهو اینجوری میشه  میگه اِ تو چرا بیداری؟ ... منم میخندم میگم آخه با اون صدای بلند تلویزیون نه تنها من بلکه  همه ساختمون بیدارن ...

 میگه دختر خوب در اتاق رو میبستی اگه اذیت میشدی... گفتم نه! میخوام تو زحماتِ شب بیداری تو شریک باشم

.... یاد این میوفتم که یه روزی گفتم چرا اینقدر کار میکنی و جوابی که گرفتم:"حیف نیست این تن سالم بره زیر خاک!!!".... و اشکایی که نمیتونستم جلوی ریختنشون رو بگیرم ....

من الان که اومدم سر کار قیافم اینجوری شده  از بس که خوابم میاد از همه بدتر اینکه میدونم امروز کلی کار دارم و عصری باید علاوه بر دویدنهای تو پارک (که به هیچ وجه ابی نمیذاره که کنسلش کنم) باید کلی بعد از کار بدوبدو کنم تا همه کارامو انجام بدم و از خواب فردا صبح هم خبری نیست چون کله سحر یعنی ساعت ۳:۴۵ باید از خواب بیدار بشم تا از پرواز جا نمونم.

برم که کارامو انجام بدم

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن.۲: دیکته صندل با سینِ یا باصاد؟ (صندل یا سندل؟)

پ.ن.۱: کسی میتونه به من بگه که من چه جوری میتونم عکسامو اینجا Upload کنم؟  

ادامه همراه

اگه حدود ساعتای ۶ یا ۶:۱۵ عصر دیدین که دو تا آدم خوش تیپ کنار اتوبان حکیم حوالیه پارک پردیسان در مسیر شرق به غرب (به سمت پل هوائی اداره محیط زیست ) دارن میدوئن بدونین که من و ابی هستیم. البته تاکید می کنم خوش تیپ باشن. اگه اینجوری نبودن  بدونین که ما نیستیم دارن ادامون رو درمیارن 

من و ابی دیگه شدیم ورزشکار احتمالا همین روزاست که در مسابقات سرعت و استقامت المپیک شرکت کنیم و مدال هم بیاریم  هر روز که از سر کار برمی گردیم خونه لباسامون رو عوض می کنیم و تا اتوبان حکیم با ماشین میریم (آخه کوچه های مسیر خیلی سربالائی هستن و به تجویز من برای زانو خوب نیست ) بقیشو از ماشین پیاده میشیم  و بدو از کنار اتوبان میریم سمت پل هوائی تا بریم اونور اتوبان و داخل پارک پردیسان ...

جاتون خالی واقعا یک ساعتی که اونجاهستیم خیلی خوش میگذره ابی که فول تایم میدو ه و منو هی تشویق میکنه که تندتر بدو  و من پارت تایم میدوم و بین راه هم  شیفت میکنم به عکس گرفتن و راه رفتن و از این حرفا... حالا همین امروز و  فردا چندتا از عکسا رو میذارم تاشما هم ببینین.

معرفی خودم (فعلا قسمت اول)

(دوست دارم اینجا یه خورده از خودم بنویسم (خیلی خودخواهم؟

برای اینکه یه خورده بیشتر خودمو بشناسم و حتی بهتر منو بشناسن. مطمئنا در آینده آیتمهای دیگه ای بهش اضافه میشه

 

 

1-       هر چی فکر میکنم میبینم نویسنده شدن جزء آرزوهام به هیچ عنوان نبوده و حتی نیست! اما نمیدونم چرا به وب لاگ نویسی روی آوردم! یادمه حتی همه انشاهای دبیرستانم رو خواهرم برام مینوشت و سخت ترین امتحان برام همیشه انشاء بود.

 

2-       شنونده خیلی خوبی هستم کمتر صحبت میکنم و بیشتر گوش می کنم. بعضیها هم میگن تو نگاه اول خیلی جدی به نظر میایی!!!  و اینکه تو برخورد اول من سعی میکنم طرفم رو محک بزنم و خیلی صمیمی نمیشم.

 

3-       عاشق موسیقی و هنر هستم. خودم که از داشتن صدای خوب محرومم (شاید به خاطر این باشه که کمتر صحبت میکنم)  اما عاشق همه کسایی هستم که خوش صدا هستن. خیلی دوست داشتم که یه روزی میتونستم خواننده بشم نه از این خواننده های امروزی که مثل قارچ تند و تند سبز میشن بلکه از نوع مثلا سیمین غانم (خیلی رودارم نه؟!!!) با اینکه الان فکر میکنم هیچ عرق ملی به ایران ندارم ( یا هنوز کشفش نکردم که عاشق ایرانم!!!) یکی از آرزوهام اینه که یه آهنگ راجع به ایران بسازم و بخونم.

 

          بدون استثنا جذب آدمائی میشم که صدای خوبی دارن و لحن صحبت کردنشون زیباست (قابل    

          ذکره که ابی هم صدای خیلی قشنگی داره از دید من و خودم هم بارها دیدم که ازش پرسیدن

          شما تو رادیو تلویزیون دوبلر نیستین!!! خیلی دارم تشویقش میکنم که یه آهنگ در مورد

          خوبیهای فراوان من بخونه اما نمیدونم چرا پشت گوش میندازه)  تو رویاهام همیشه در حال

          خوانندگی کردن هستم البته اقرار میکنم آهنگهای سنتی میخونم!!!

 

 

4-       عاشق سرعتم ( این موضوع هیچ ارتباطی به مهارت من در رانندگی نداره اینو اونائی که کنارم نشستن تو ماشین میتونن تائید کنن! و اصلاٍ به این ارتباط نداره که من نمیتونم با ماشین به راحتی دنده عقب برم!!!) گاهی اوقات فکر میکنم که سنن بزرگ شدم اما احساسن و عقلی اصلا

 

 

5-       آدمی هستم که در آن واحد دو فکر ضد و نقیص مبان سراغم و احتمال داره در یک لحظه دو تصمیم بگیرم که صد و هشتاد درجه با هم فرق دارن ( نمیدونم شاید این تقصیر من نباشه به خاطر این باشه که متولد خرداد هستم و میدونین که سمبل ماه خرداد دو پیکره ) بعضیا هم میگن که خردادیها دو شخصیتی هستن وای به حال من که هم خردادی هستم هم دو اسمی یعنی چهار شخصیتی!!!

 

 

6-       من همیشه وقتی کتابی رو میخونم مدام خودم رو با شخصیت مثبت کتاب مقایسه میکنم و دنبال این هستم که نقاط مشترکمون رو پیدا کنم. بهتره بگم که همیشه فکر میکنم اون شخصیت مثبته منم (اعتماد به نفس روکه دارین!!!)

 

7-       بر خلاف آیتم شماره بالا فکر میکنم اصلا اعتماد به نفس ندارم البته بعضیا به من میگن خودتو خیلی دست کم میگیری.

 

8-       عاشق بچه هابودم و هستم. البته فکر میکنم میونم با دختربچه ها بهتر از پسربچه هاست (بستگی داره ها). عاشق اینم که به دخترا یه پیرهن رکابی چین چینی بپوشونن و یه کلاه بزرگ رو سرشون بذارن از این آفتاب گیرا و یه کیفم ضربدری بندازن رو شونشون. به پسر بچه ها هم که یه تی شرت و یه شلوارک جین ...

 

9-       ظاهرا خجالتی هستم اما خودم فکر میکنم که بستگی به موقعیتم داره! نمیدونم باز هم بحث اون دو شخصیته یکیش خجالتیه یکیش نه!!!

 

10-    از هر چی سگ و گربست تو خیابون خوشم میاد و دلم براشون میره (البته اگه تمیز باشن و خوشگل) وقتی سگی رو میبینم تو خیابون حتماٌ حتماٌ از صاحبش میخوام که اجازه بده یه کم بغلش کنم به شرطی که تنها نباشم! (منظورم اینه که خجالت نکشم) برای گربه ها هم که پیش پیش مکنم و میو میو تا جلب توجه کنم.

 

       وای به روزی که کنار خیابون فروشنده هایی رو ببینم که دارن جوجه اردک می فروشن.. . چند 

      تایی بغلشون میکنم و هی بوس ه که نثارشون میکنم حالا هی همه بگن که زشته بده کیه که

      توجه کنه . . . مهمه مگه؟

 

1- ماجراهای خانه ما

 

دارم كتابمو ميخونم. . .  نميدونم چرا با وجود اينكه اينقدر موضوعش رو دوست دارم خيلي طول ميدم كه بخونمش و تمومش كنم.

 

در حاليكه ميخونم و چشام سطرارو دنبال ميكنن صداي سشوار از سمت آشپزخونه به گوشم ميرسه. كنجكاويم فقط در همين حد تحريك ميشه كه از خودم بپرسم استفاده سشوار تو آشپزخونه چي ميتونه باشه!!!

به خوندن كتاب ادامه ميدم در حاليكه گوشم به صداي سشوار عادت كرده و اذيت ديگه نميشم.

يه خورده بعد....

ميگه: وقتي كشوي دوم فريزر رو باز ميكني احساس نمي كني كه سخت مياد بيرون و سخت جا ميره!

ميگم: چرا يه خورده محكم هلش ميدم خوب ميشه! من مشكلي ندارم باهاش. بعد هم ميگم چطور مگه؟ اگه چيزي لازم داري من بيام كمك.

ميگه: نه مرسي در حاليكه لبخند به لب اتاق رو ترك ميكنه

 

در حاليكه همچنان صداي سشوار به گوشم ميرسه از خودم ميپرسم راستي با سشوار چيكار داره ميكنه؟!!!

 

باز هم يه خورده بعد ... انگاري ديگه صداي سشوار قطع شده . . .

 

مياد و ميگه:  لطفا به ليست خريدت سشوار رو هم اضافه كن!

با تعجب ميگم: سشوار كه داريم!!!  داشتي چيكار ميكردي با سشوار؟

ميگه: كار نميكنه

ميگم:  ا.... كدومشون؟ خودم صبح با اون مشكيه موهامو خشك كردم! تو هم كه الان فکر کنم روشنش كرده بودي كه!

ميگه: آره اما ديگه كار نميكنه ... به نظرم سوخته!

ميگم: چيكارش كردي؟ صداشو الان ميشنيدم که!

ميگه: يادته دو روز پيش جايخي رو از آب پر كردي و گذاشتي تو كشوي فريزر . آب جا يخي ريخته تو كشو و يخ بسته كشو هم سخت باز و بسته ميشه! من هم فريزر رو 2 ساعتي هست كه از برق كشيدم و الان داشتم يخاي باقيموندشو با سشوار آب ميكردم. اما ديگه كار نميكنه!

 

من در حاليكه كلي خجالت كشيدم از اين كه به راحتي از كنار اين موضوع گذشتم (منظورم سخت بيرون اومدن كشو در اثر يخ زدگيه آبه)

 

ميگم: خوب برو اون يكي رو بردار اون مسافرتيه رو ميگما ( بدون اينكه باز به خودم زحمتي بدم!!!)

ميگه: اونم كار نميكنه! هر دو با هم انگاري سوختن!

 

میفهمم که با هر دو سشوار داشته یخای فریزر رو آب میکرده

 

و من حيرون و هاج و واج كه شب قراره بريم مهموني با چي موهامو سشوار بكشم!!!

 

به خوندن كتابم ادامه ميدم و پيش خودم كلي ازش ممنون ميشم كه هردوشون رو سوزوند آخه يه مدتيه از دست دوتا سشوارا خسته شدم و هي دوست داشتم از اين مدل جديدا كه خيلي هم خوشرنگن مثلا بنفشش رو بخرم اما خوب يه جورايي با داشتن دو تا سشوار تو خونه كه مشتريشونم فقط خودم هستم خريدن يه سشوار ديگه آدمو دچار عذاب وجدان ميكرد.

داشتم براي خودم كلي نقشه ميكشيدم كه خوب حالا چه شكليشو بخرم بهتره كه ...

 

مياد و ميگه: نميخواد به ليست خريدت اضافه كني

با ناراحتي ميگم: چرا؟

با خوشحالي ميگه: درستشون كردم از اولشون هم بهتر كار ميكنن!

.

.

.

در حاليكه دارم كتابمو ميخونم و سعي ميكنم كه فكر خريدن يه سشوار جديد رو از مغزم بيرون ببرم به اين فكر ميكنم كه چقدر خوبه تو اين 5 سال حتي يه بار هم يخاي فريزر رو آب نكردم و شوشوي عزيز اين زحمت رو متقبل شدن ( البته مثل همه زحمتهاي ديگه) و ازش بابت اين كار خيلي ممنونم حتي اگه تمامييه سشواراي موجود خونه رو بسوزونه يا حتي هيچكدومشون رو نسوزونه!!!

 

 

 

بازگشت

 

دور از نشاط هستي و غوغاي زندگي

دل با سكوت و خلوت غم خو گرفته بود

آمد، سكوت سرد و گرانبار را شكست

آمد، صفاي خلوت اندوه را ربود

 

آمد، به اين اميد كه در گور سرد دل

شايد زعشق رفته بيابد نشانه اي

او بود و آن نگاه پر از شور و اشتياق

من بودم و سكوت و غم جاودانه اي

 

آمد، مگر كه باز در اين ظلمت ملال

روشن كند به نور محبت چراغ من

باشد كه من دوباره بگيرم سراغ شعر

زان پيشتر كه مرگ بگيرد سراغ من

 

گفتم مگر صفاي نخستين نگاه را

در ديدگان غمزده اش جستجو كنم

وين نيمه جان سوخته از اشتياق را

خاكستر از حرارت آغوش او كنم

 

چشمان من به ديده او خيره مانده بود

رخشيد ياد عشق كهن در نگاه ما

آهي از آن صفاي خدايي زبان دل

اشكي از آن نگاه نخستين، گواه ما

 

ناگاه عشق مرده سر از سينه بركشيد

آويخت همچو طفل يتيمي به دامنم!

آنگاه سر به دامن آن سنگدل گذاشت

آهي كشيد از سر حسرت كه: اين منم!

 

باز آن لهيب شوق و همان شور و التهاب

باز آن سرود مهر و محبت ولي چه سود

ما هركدام رفته به دنبال سرنوشت

من ديگر آن نبودم و او ديگر او نبود!

 

 

هر روز صبح

صبح هائی که زود میرسم شرکت , ماشین رو دور میدون نزدیک شرکت  روبروی یه مهد کودک پارک میکنم و میشینم تو ماشین موسیقی گوش میدم و بیرونو تماشا میکنم. یه چندتاخانوم هستند که تقریباٌ همیشه میان پیاده روی. تعجب میکنن میبینن که من تو ماشین نشستم و هیچ تکونی به خودم نمیدم.

 

یه باغبونه میانسالی هست که هر روز صبح داره گلا و چمنکاریه این میدون رو آب میده. منو میشناسه و با هم سلام علیک داریم.

 

چیزی که برام همیشه جذابیت داشته نه این خانوما بودن نه اون آقا باغبونه نه آدمائیکه از این میدون میگذرن و نه حتی کلاغای فراوونیکه رو چمنا راه میرن و قار قار میکنن (راستی اینجا چرا اینقدر کلاغ داره!!!)

 

اون چیزیکه منو مدتها به خودش مشغول میکنه و گذشت زمان رو احساس نمیکنم رفت و آمد مادر پدرا با بچه هاشون به این مهد کودکه.

همشون با عجله میان بچشون رو میذارن تومهد و خداحافظی میکنن و میرن.

 

اگه مامان و بابا  با هم باشن که فقط مامانست که پیاده میشه و بچه رو میسپاره به مهد. اکثر بچه ها با خوشحالی از ماماناشون جدا میشن بعضیا مدام قول میگیرن که مامان یادت نره عصری برام بستنی بخریا یا مثلا من تخم مرغ شانسی میخواما. یکیشونو من خیلی دوست دارم یه پسریه حدود 4ساله که وقتی میره تو مهد از پنجره داد میزنه مامانی خیلی دوست دارم مواظب خودت باش و مامانه که میگه منم خیلی دوست دارم تو هم مراقب خودت باش عزیزم. شاید باورتون نشه این مکالمه تکراری اونقدر برام ارزشمنده و بهم انرژی میده که هر روز منتظر میشینم که دوباره تکرار بشه! و من تو دلم دعا میکنم که اینرابطه همیشه پابرجا بمونه.

 

جدیداٌ متوجه یه بابای پیری شدم که به نظرم بابای مهد کودکه چون اینروزا با عصاهمیشه کناردر مهد ایستاده درست روبروی من.

من که غرق تو رفت و آمد بچه هام میبینم که اونم کاملا حواسش به منه! شاید به ذهنش میاد که من زنی هستم در تب داشتن بچه و البته نازا!!!

 

(بماندکه شاید خیلیهای دیگه هم همین تصور رو داشته باشن درمورد ما چراکه هر دومون عاشق بچه هستیم و اینو به عینه همه میدونن و لمس کردن امادر تعجب این هستن چرا تا حالا ما بچه دار نشدیم!!! و شاید دلیلهای مارو واهی بدونن)

 

امروز یه آقایی رو دیدم که کنار مهد ماشینشو که یه 206 بود  نگه داشت و پیاده شد در عقب رو باز کرد بدون اینکه کلمه ای به زبون بیاره منتظر شد.. . بعداز چند ثانیه یه دختر حدودا 5 ساله پیاده شد و به سمت مهد کودک راهی شد. شاید باورتون نشه هیچ کامه ای بینه این پدر و دختر ردو بدل نشد و تنها کاری که پدره کرد با اخم  پشت سر دختر رفت تا کنار در مهد بدون اینکه بگه خداحافظ دختره هم حتی برنگشت به صورته پدره نگاه کنه!!! با دیدن این صحنه یه غم خیلی بزرگ تو دلم نشست و بی اختیار اشکام جاری شد.

 

به خدا می گم خدایا اگه یه روزی تصمیم داشتیم که بچه دار بشیم اگه قرار باشه یکبار حتی یکبار ما این بی محبتی رو در حق بچمون بخواهیم بکنیم به ما هیچ بچه ای نده حتی اگه روز وشب ازت بخوایم.

 

 یاد اونروزائی افتادم که بابا وقتی خسته از سر کار بر میگشت خونه میومد سراغم و پاهام رو میذاشت رو پاهاشو منو دور سالن میچرخوند یا اونوقتائی که دیگه بزرگ شده بودیم و مشغول درس خوندن وقتی میومدخونه و ما اتاقمون بودیم میومد تواتاق و امکان نداشت اول نیاد حالمون رو بپرسه و سربسرمون بذاره! عاشق این بود (و البته هست) که دستمو بگیره و با خودش همه جاببره. شاید به خاطر این بود و هست که خیلی بهش شباهت دارم. بابا جون و مامان جونم  سلامتی و طول عمرهر دوتون رو همیشه از خدا خواستم و میخوام.

 

 

همراه

میگه زودی آماده شو تا باهم بریم پارک بدوئیم

میگم نه اصلاٌ سرم خیلی درد میکنه اونقدری که حتی نمیتونم سرم رو تکون بدم

میگه شاید هوای آزاد بهت بخوره حالت بهتر بشه ها

میگم نه تو برو کلیدت رو هم بردار تا پشت در نمونی من احتمالاٌ میخوابم

نتیجه که نمی گیره تنها میره

ومن که مثل جنازه میوفتم رو تخت و هیچی دیگه نمی فهمم حتی برگشتنش رو

با صدای زنگ ساعت بیدار میشم  چشمامو که باز میکنم با لبخندش مواجه میشم میگه خوابالو سلام و تازه می فهمم که ۱۲ ساعته کاملاٌ خواب خواب بودم.

------------------------------------------------------------------------------

میگه حالت بهتر شد؟

میگم نه! اما از دیروز خیلی بهترم البته از صبح ۲ تا مسکن خوردم

میگه رسیدیم خونه لباساتو عوض کن کفش ورزشیاتو بپوش تا بریم پارک

میگم وای نه

میگه یه امتحانی بکن حالت حتماٌ بهتر میشه

میگم پس برام یه پرتقال پوست بکن تابخورم

میگه بفرما

میگم این که نارنگیه! من پرتقال می خوام!

میگه بیا نارنگیتو بخور در حالیکه داره پرتقال هم پوست میکنه

من هم پرتقالو میخورم هم نارنگیو  سهم هردومون رو!

------------------------------------------------------------------------------

میگم حداقل با ماشین بریم تا پارک پیاده نریم کوچه های مسیر سر بالائی هستن

میگه خوبیش به اینه که نفست تنظیم میشه برای اینکه  شروع کنی به دویدن

------------------------------------------------------------------------------

تو پارک دختر و خانومائی رو میبینم که یا تنها یا با هم دارن قدم میزنن و ناخودآگاه ما رو نگاه میکنن

چقدر افتخار میکنم تو رو در کنارم دارم!

میگم خیلی معلومه که من ورزشکارم؟

میگه معلومه! همه به چشم ورزشکار به تو نگاه میکنن و بعد یه چشمک بهم میزنه!

یاد اونروزی افتادم که کلی التماسم کردی تا باهات بیام پارک آخه تازه بارون اومده بود و من بعد از کلی نه گفتن بالاخره باهات اومدم و کلی هم بهمون خوش گذشت مخصوصا که یه سگ کوچولوی خوشگل از سر و کله من بالا میرفت و منو ول نمیکرد! یادته و من چقدر خوشحال بودم که باهات اومده بودم و اون سگرو دیده بودم

با اونروزی که تازه با یه گروه کوهنوردی آشنا شده بودی و من باهات نیومدم اما وقتی رفتی چقدر دلم گرفته بود

یا اونروزی که یکی بهت گفت که یه هفته  رفتن کمپینگ و من اشتیاق رو تو چشات دیدم و تنهاچیزی که تونستم بگم این بود که یکی از آرزوهات این بوده که پیاده تا شمال بری اما نگفتم همراه خوبی نداری که تا حالا نرفتی

ببخش که هیچ موقع همراه خوبی برات نبودم!

------------------------------------------------------------------------------

میگم پاهام گزگز میکنه

میگه نشونه خوبیه یعنی خون تو بدنت به جریان افتاده! قدمهاتو تندتر کن

میگم اینقدر ندو نفس نفس میزنی کلی عرق کردی قلبت اذیت می شه ها

 میگه اگه عرق نکنم فایده نداره که!

------------------------------------------------------------------------------

میگه حالت بهتر شد؟

میگم نه! نه تنها سرم بهتر نشد بلکه پاهام هم کلی درد گرفته! مگه نگفتی حالم خوب میشه؟

میگه خوبیش اینه که اونقدر پاهات درد میگیره که سردردت رو فراموش میکنی!

 

ا. ن . ت . ظ . ا . ر

انتظار . . . انتظار . . . انتظار. . .

کاری که باید انجام میشد

بالاخره طلسم شكسته شد و من تونستم بعد از گذشت يك هفته از تصميم به اين كار يه وب لاگ براي خودم ايجاد كنم. اولش سر اين كه چه اسمي روش بذارم با خودم كلنجار رفتم مثل كسي كه ميخواد براي نوزادش اسم بذاره ، خوب اينم نوزاده منه. اسمايي كه به ذهنم خطور ميكرد و دوست داشتم انتخاب كنم اينا بودن : ستاره برفي ، نيلوفر آبي، نگاه آبگون، ياقوت كبود، جزرومد ... و نهايتاٌ اسمش شد ايني كه ميبينين : "سكوت سپيد"
ديگه ميدونم يه جايي دارم كه ميتونم هرچي دوست دارم و تو دلم دارم و نميتونم مستقيم و غيرمستقيم به زبون بيارم بنويسم و راحت بشم، هر چند مطمئن باشم كه هيچ كس نميخوندش حتي اون كسي هم كه براش نوشتم و تنها خوانندش خودمم.
بگذريم...


امروز تو خونمون طلسم يه چيزه ديگه هم شكسته شده. ابي يه سالي ميشه كه ميخواد گوشي موبايلشو عوض كنه اما هي اين دست و اون دست مي كرد. گوشيش هم كه ديگه تعطيل بود سامسونگ ان صدي بود كه كه باطريشو با چسب چسبونده بود به گوشي يعني يه جورايي سيم كارتشو حبس كرده بود. هر دفعه هم كه من بهش زنگ ميزدم تا ميومد جواب بده قطع ميشد و من مجبور بودم كه دوباره شمارشو بگيرم. حالا بعد از كلي جستجو تو اينترنت و تحقيق يه گوشي گرفته از نوع كيوتك!!! تصورش رو بكنين مثل اين ميمونه كه يكي تا حالا دوچرخه سوار ميشده يه دفعه اي بدون اينكه سوار ماشين چهار چرخ بشه، ميره سوار فضاپيما ميشه!!! طفلكي از صبح نشسته داره اين گوشي رو زير و رو ميكنه تا رانندگي باهاشو ياد بگيره! تازه من از صبحي ميخواستم بيام اين وب لاگ رو ايجاد كنم اما نمي شد آخه ابي نوت بوكش رو گذاشته بود كنار كامپيوتر هي اين كابل يو اس بيه موبايل رو وصل ميكرد به نوت بوك اونم كه اصلاٌ نميشناخت اين گوشيه چي بيده هي كابلشو وصل ميكرد به اين كامپيوتري كه ظاهراٌ بعد از خريد نوت بوك مزبور به من تعلق داشت و الان در اشغال ايشونه تا بتونه گواهي رانندگي با اين گوشي جديده رو بگيره. اما مثل اينكه معرفت اين كامپيوتر قديمي بيشتر از بقيست و كارشو خوب بلده. منم تو اين اثنا ديدم بهتره برم سراغ كتابم تا اونو بخونم. منتها اگه اين ابي جون بذاره! هر چند دقيقه يكبار از من ميپرسه سپيده اين كار رو تو گوشيه تو چه جوري قابل انجامه و ... يه چيزي كه من كشف كردم و كلي حالم گرفته شده اين بود كه انيميشن هايي كه تو اكثر گوشي ها هست اين گوشي جديده كه آخره تكنولوژيه نميتونه بشناسه... يعني من باز هم نمي تونم توي اس ام اس هام شكلك براش بفرستم. اما چه حيف گاهي اوقات اين شكلكا يا همون انيميشن ها كلي حرف براي گفتن دارن.

 

ابي جونم كلي مباركت باشه درسته كه من نه به عنوان عيدي نه به عنوان سالروز تولدت كه گذشت تو سال جديد هديه اي نگرفتم اما مطمئن بودم كه اين گوشيه جديد رو به عنوان هديه اي از طرف من براي خودت خواهي خريد. خيلي خيلي مباركت باشه عزيزم . . . اما يادت باشه روز تولد منم نزديكه ها ... ميدونم كه يه روزه ته و تويه اين گوشي رو ميريزي بيرون و من بايد از فردا ازت بپرسم كه اين چه جوريه و اون يكي چه جوري كار ميكنه و اينا ديگه