میگه زودی آماده شو تا باهم بریم پارک بدوئیم

میگم نه اصلاٌ سرم خیلی درد میکنه اونقدری که حتی نمیتونم سرم رو تکون بدم

میگه شاید هوای آزاد بهت بخوره حالت بهتر بشه ها

میگم نه تو برو کلیدت رو هم بردار تا پشت در نمونی من احتمالاٌ میخوابم

نتیجه که نمی گیره تنها میره

ومن که مثل جنازه میوفتم رو تخت و هیچی دیگه نمی فهمم حتی برگشتنش رو

با صدای زنگ ساعت بیدار میشم  چشمامو که باز میکنم با لبخندش مواجه میشم میگه خوابالو سلام و تازه می فهمم که ۱۲ ساعته کاملاٌ خواب خواب بودم.

------------------------------------------------------------------------------

میگه حالت بهتر شد؟

میگم نه! اما از دیروز خیلی بهترم البته از صبح ۲ تا مسکن خوردم

میگه رسیدیم خونه لباساتو عوض کن کفش ورزشیاتو بپوش تا بریم پارک

میگم وای نه

میگه یه امتحانی بکن حالت حتماٌ بهتر میشه

میگم پس برام یه پرتقال پوست بکن تابخورم

میگه بفرما

میگم این که نارنگیه! من پرتقال می خوام!

میگه بیا نارنگیتو بخور در حالیکه داره پرتقال هم پوست میکنه

من هم پرتقالو میخورم هم نارنگیو  سهم هردومون رو!

------------------------------------------------------------------------------

میگم حداقل با ماشین بریم تا پارک پیاده نریم کوچه های مسیر سر بالائی هستن

میگه خوبیش به اینه که نفست تنظیم میشه برای اینکه  شروع کنی به دویدن

------------------------------------------------------------------------------

تو پارک دختر و خانومائی رو میبینم که یا تنها یا با هم دارن قدم میزنن و ناخودآگاه ما رو نگاه میکنن

چقدر افتخار میکنم تو رو در کنارم دارم!

میگم خیلی معلومه که من ورزشکارم؟

میگه معلومه! همه به چشم ورزشکار به تو نگاه میکنن و بعد یه چشمک بهم میزنه!

یاد اونروزی افتادم که کلی التماسم کردی تا باهات بیام پارک آخه تازه بارون اومده بود و من بعد از کلی نه گفتن بالاخره باهات اومدم و کلی هم بهمون خوش گذشت مخصوصا که یه سگ کوچولوی خوشگل از سر و کله من بالا میرفت و منو ول نمیکرد! یادته و من چقدر خوشحال بودم که باهات اومده بودم و اون سگرو دیده بودم

با اونروزی که تازه با یه گروه کوهنوردی آشنا شده بودی و من باهات نیومدم اما وقتی رفتی چقدر دلم گرفته بود

یا اونروزی که یکی بهت گفت که یه هفته  رفتن کمپینگ و من اشتیاق رو تو چشات دیدم و تنهاچیزی که تونستم بگم این بود که یکی از آرزوهات این بوده که پیاده تا شمال بری اما نگفتم همراه خوبی نداری که تا حالا نرفتی

ببخش که هیچ موقع همراه خوبی برات نبودم!

------------------------------------------------------------------------------

میگم پاهام گزگز میکنه

میگه نشونه خوبیه یعنی خون تو بدنت به جریان افتاده! قدمهاتو تندتر کن

میگم اینقدر ندو نفس نفس میزنی کلی عرق کردی قلبت اذیت می شه ها

 میگه اگه عرق نکنم فایده نداره که!

------------------------------------------------------------------------------

میگه حالت بهتر شد؟

میگم نه! نه تنها سرم بهتر نشد بلکه پاهام هم کلی درد گرفته! مگه نگفتی حالم خوب میشه؟

میگه خوبیش اینه که اونقدر پاهات درد میگیره که سردردت رو فراموش میکنی!