یاد اونروزا بخیر روزای دانشگاه رو میگم خیلی زودتموم شدن. هم من و همکلاسیام همچنان در حسرت روزایی هستیم که گذشتن و ما هیچ استفاده ای نکردیم جز اینکه فقط و فقط درس خوندیم ( البته مگه دانشگاه جای درس خوندن نیست؟ پس قرار بود چه استفاده دیگه ای ببریم؟)

تو رشته ای که ما قبول شدیم اون سال 3 تا گرایش بودیم با 120 نفر ورودی که از این 120 نفر فقط ما 9 نفر دختر بودیم.

هیچ موقع ترم اول رو یادم نمیره اولین کلاسی رو که داشتم زودتر از موعد رفتم. اومدم برم تو کلاس دیدم همه پسرن نمیدونم چرا خجالت کشیدم  پشت در کلاس موندم به انتظار یه دختر دیگه که با هم بریم تو کلاس. استاد هم اومد و رفت تو کلاس و من همچنان منتظر بودم. یه دختری که به نظر سال بالایی میومد حواسش به من بود اومد و ازم پرسید ورودیه جدید هستی؟ من هم خیلی مودبانه گفتم بله. گفت منتظر دوستاتی؟ گفتم نه من هیچکس و نمیشناسم کلاس دارم منتظر اومدن یه دختر دیگه هستم تا برم تو کلاس آخه همه پسرن اونایی که نشستن سر کلاس!!! یادمه دختره کلی خندید به من گفت یواش یواش عادت میکنی نگران نباش برو سر کلاست و من که کلی با خودم کلنجار رفتم و از در پشتی رفتم تو کلاس دقیقا ردیف آخر کلاس اولین صندلی رو که دیدم نشستم!!!

 این اولین تجربم تو دانشگاه بود بعد از اون کلاس ، کلاسای دیگه ای رو هم به همین شکل گذروندم یادمه تقرییا تمامیه واحدهای کارگاهیم و آزمایشگاهیم رو که میبایستی تو گروههای دو نفری بودیم پارتنر من همیشه از آقایون بود و واقعا طفلکیا خیلی اذیت میشدن چون مجبور بودن جور من رو هم بکشن مثلا تو جابجا کردن قالبهای سنگین تو کارگاه ریخته گری مجبور بودن از یه همکلاسیه دیگه کمک بگیرن (خوب چون من نمیتونستم جابجاشون کنم و اگه هم میتونستم نمیزاشتن!!!)  وچیزی که باید بگم اینه که " واقعا دستتون درد نکنه آقایون از اینکه نمیذاشتین به من سخت بگذره و کمکم میکردین... "

بعد از ترم دوم دیگه سعی کردیم واحدهامون رو خودمون باهم بگیریم تا تو کلاسا مظلوم و محروم واقع نشیم!

واقعا یاد اونروزا بخیر ... از ما 9 نفر 1 نفرمون تا مرحله دکترا ادامه داد هنوز مجرده و الان استاد دانشگاه شده! از 8 نفر دیگه 3 تاشون رفتن اونور آب (امریکا- کانادا – اسپانیا ) . 2 تا از خارجکیامون الان اومدن یه سر ایران .

چهارشنبه شب جاتون خالی با همین دوستای دانشگاهیم قرار گذاشتیم تا همدیگرو ببینیم. خیلی خوش گذشت ... بچه ها داشتن مرور میکردن که اونروزا کی از کی خوشش میومده و چه خاطراتی داشتن و .... جالب اینکه هیچکدوممون با خواستگارای دانشگاهیمون ازدواج نکردیم جز یکیمون که اونم میگفت اگه زمان برمیگشت عقب به اونروزا با دید الآنم من امکان نداشت اصلا ازدواج کنم ...

واقعا الان هممون اقرار میکنیم اون روزا یکی از بهترین روزای زندگیمون بوده. شماها چی فکر میکنین؟