سفرنامه ( شماره یک )
- ساعت رو كه نگاه ميكنم مي بينم 4.15 دقيقه صبحه پيش خودم ميگم يه ساعت ديگه تو آسمون هستيم. يعني خدا به تو نزديكتر ميشم؟
- ميريم كه كارت پرواز رو بگيريم. آقاي مسئول ميگه بارتون رو تحويل بدين. ميگيم ما هيچ باري نداريم. بعد به بقيه نگاه ميكنم كه ميبينم كلي بار و بنديل دارن! يه خانومي اونجا ايستاده و يه آقاي مسني كه داره ازش ميپرسه كار خير انجام دادي و خانومه ميگه آره! هر چي اين جمله رو بالا پائين ميكنم نمي فهمم منظورشون چيه! از ابي هم ميپرسم ابي هم ميگه منم نميدونم! واي كه چقدر دوست دارم بدونم منظورشون چي بود!
- تو هواپيما دنبال رديفي ميگردم كه بايد بشينيم. رديف وسط هستيم. من سر ميشينم و ابي صندلي دوم رديف. اونقدر فاصله صندلي با صندلي ه جلو كم هست كه به سختي ميشينيم.بعد از 10 دقيقه دو خانوم ميان كه بشينن كنار ما. يكي از خانومها كه جوونتره و حسابي محجبه با اشاره به من حالي ميكنه كه جابجا بشم و بيام صندلي كناري ه اون و ابي بياد جاي من! دوباره به سختی جابجا میشیم!
-
- هواپيما 20 دقيقه اي هست كه روي ابراست. نگاه كه ميكنم ميبينم دو تا صندلي ه كنار پنجره خاليه! با ابي ميريم اونجا ميشينيم.
- آقايي كه ميفهميم مسئول فني پرواز ه مياد صندلي جلويي ما ميشينه. ابي شروع ميكنه باهاش صحبت كردن و ازش سوال ميكنه كه چرا فاصله اين صندليها استاندارد نيست؟ بعد هم كلي سوال راجع به نوع موتور و از اين حرفا ميپرسه كه نتيجتن باعث ميشه تا در يه فرصت مناسب جابجا بشه و بره يه رديف جلوتر تا از دست ابي خلاص بشه. ابي هم با صداي بلند ميگه باور كنين من خيلي ديگه سوال نميكنم قربان برگردين لطفن سر جاتون!
- يه خانوم جووني تو رديف وسط صندليه كنار من نشسته شروع ميكنه به صحبت با من البته بيشتر با ابي! ازمون ميپرسه كه اولين بار هست كه دارين ميرين بمبئي و سوالاتي از اين قبيل!
- ابي داره روزنامه ميخونه من هم چشمام رو ميبندم تا يه كم استراحت كنم اما خواب نيستم. بعد از يه مدت كه ميگذره اين خانوم كناريه من انگار نه انگار كه من خوابم! شروع ميكنه از ابي سوال پرسيدن و حرف زدن با ابي! منتظر ميشم تا يه وقفه اي تو حرف زدن اين خانوم پيش بياد در حاليكه هنوز چشمام بستست. وقتي اين لحظه فرا ميرسه به ابي ميگم بيا جاهامون رو عوض كنيم تا اين خانوم بدون مزاحم با تو حرف بزنه! و ابي ميخنده!
- توي فرودگاه بمبئي مهمانداراي خانوم كت دامن قرمز رنگ به تن رو ميبينم و اونا رو با تمام مهماندارهاي خانوم خودمون تو ذهنم مقايسه ميكنم. با خودم ميگم با همين چندتا سفر انگشت شمار خارجي كه تابحال داشتم چرا به نظرم مياد همه مهمانداراي خارجي خوش تيپتر از مهمانداراي خودمون هستن! يادم مياد قبلنا همين نتيجه گيري رو راجع به قشر پليس هم داشتم!
- از فرودگاه كه ميائيم بيرون با يه تاكسي خودمون رو ميرسونيم به يكي از بزرگترين ايستگاه ترن شهري ه بمبئي به اسم Andhier ايستگاهي كه قبلن از اينترنت پيدا كرده بوديم و نزديك فرودگاه بود. تصميم ميگيريم كه با ترن شهري خودمون رو به منطقه Colaba تو Gate of India برسونيم با اين تصور كه خيلي شيك و تر تميز ميريم سوار ميشيم!
- بليط رو كه ميگيريم ميبينيم سيل جمعيته كه در حال رفت و آمده. ايستگاه فوق العاده كثيف و درب و داغونيه! پيش خودم ميگم خوب پلها و پله ها قديميه اشكالي نداره ولي براي كثيفيش هيچ توجيهي پيدا نميكنم. از پله ها كه پائين ميائيم ميبينم كلي آدم منتظر ترن در جهتهاي مختلف هستن! اولين ترني كه ميرسه چشماي من و ابي خيره ميمونه! دقيقن عين فيلمها جمعيت از سر و كول ترن آويزون هستن به تمام معنا! ترني كه از بهم چسبيدن جعبه هايي درست شده كه تنها دو ديواره كناري داره يعني ترن اصلن در نداره! فقط باكسهاي كنار هم هست با يه سري دستگيره كه از سقف آويزونه بعد صدها نفر آدم كه از اين دستگيره ها گرفتن و به تمام معنا آويزون هستن به صورت سر پا! هيچ صندلي اي وجود نداره! يك در هزار هم اگه باكسي جمعيت كمتري داشته باشه روي كف اون كوپه نشستن! به همين راحتي! اين صحنه واقعن وحشتناكه! وقتي ترن مي ايسته اونقدر جمعيت زياده كه از پشت هل ميدن درنتيجه افرادي كه جلو هستن مجبورن قبل از اينكه ترن به صورت كامل بايسته از قطار بپرن پائين و چون قطار سرعت داشته طبق قانون عمل و عكس العمل بايد يه مسيري رو بدوئن تا بتونن بايستن! و اين صحنه واقعن خنده داره! خلاصه بعد از تماشاي ايستگاه و قطار شهري مسير رو برميگرديم تا با تاكسي بريم محله مورد نظرمون و دنبال هتل بگرديم.
ادامه دارد ...