۱- اومدم با یه دنیا حرف ناگفتنی... رفتم به ایران با یه دنیا شور و شوق ... شوق دیدن خونواده و اقوام-دوستام-بچه های شرکت-در و دیوار شهر-درختهای خیابون ولی عصر فاصله پارک وی تا تجریش-کافه گالری نیاوران-کافی شاپ کاخ سعدآباد-شلوغی و ازدحام میدون ونک و تجریش و شهرک غرب-چراغ قرمز سر چهارراه جهان کودک.... هیچ موقع فکرش رو نمیکردم که دلم به معطلی موندن پشت این چراغ قرمز هم تنگ بشه ...

۲-خیلی خوشحال شدم وقتی که دوباره مدیرای شرکت و همکارای سابقم به خصوص قدیمی ترها رو دیدم. کلی با هم دوباره گفتیم و خندیدیم . ساعات خیلی خوبی رو سپری کردم تو مدت موندنم تو شرکت. و خوشحالم از این بابت که خاطره های خیلی خیلی خوبی از لحظات کاریم تو شرکت برام باقی مونده (جدای از مواقعی که واقعا اذیت هم شدم به خاطر حضور آدمائی که با رفتارشون باعث شدن خیلی ها اذیت بشن ... حتی به راحتی به خودشون هم دروغ میگفتن و میگن) ... وقتی برخورد گرم بچه ها رو دیدم تازه فهمیدم که زمانهای بودن با چه کسانی رو از دست دادم. دوست دارم که یه بار دیگه بتونم با همه این بچه هایی که خالصانه ابراز احساسات می کنن همکار بشم. میدونم اونائی که منظورم هست جزو خوانندگان این  سایت نیستن اما میدونم که خودشون هم این احساس من رو کاملن درک کردن...هیچ موقع نگاههای پر از شور و شوق بچه ها و دلگرمیهاشون از یادم نخواهد رفت... و البته ناراحتم که چرا نتونستم بعضی از دوستام رو ببینم ...

۳- تونستیم خونواده گل دوستم پر جونم رو از نزدیک ببینیم و حسابی ما رو خجالت دادن. ممنونیم بابت همه محبتهائی که به ما داشتین.واقعا از آشنائیتون بینهادت خوشحالیم و امیدواریم بتونیم یه روزی محبتهاتون رو جبران کنیم. از هدیه قشنگ و با ارزشتون واقعا ممنون. خصوصا مهرناز جونم ممنون بابت پذیرائیه گرمتون و وقتی که برامون گذاشته بودین.